ای خوب من...

بهار من بوی خزان می‌دهد

چندی به ابرها بگو ببارند امشب

 

دلتنگی‌های من در حضور تو بیداد می‌کنند

این مغروران بالفطره می‌خورند وجود مرا

 

انتظار آن می‌کشند که بروی

و مرا بکشند

بفشارند گلویم را همگی

بغضهای کهنه

 

ببین و رد شو

نظاره‌ای ساده بر غربت من

در این روزهای پر باد

 

غم‌ها را با هم نوشته‌ایم

بر روی دیوارهای شهر

آنان که جستجوی شغل بر رویشان امید ما بود

 

قدم‌هایمان گرم است

اگرچه از فردا خبر داریم

از جدایی

 

دست‌هایم تنها تو را دارند

به بغض‌هایم توجه می‌کنی؟

چشمهایم فقط و فقط تو را دارند

به اشک‌هایم می‌نگری؟

 

دو سبد عشق و یک دسته فرشته

با چند خط شعر

از من به تو تقدیم می‌شوند

خوب شو...

خوب بمان...

خوب برو...

خوب‌تر شو...

خوب خوب بمان...

خوب خوب خوب خوب...

تا ابد ای خوب من!


/ 0 نظر / 24 بازدید