تعريف من... تعريف تو!

به دیروزی فکر می‌کردم

که امروز فردای آنست

و به یک جمله‌ی دیگر بر پای تخته سیاه عمرم

 

پرسیدم از باد

که می‌وزید بی ترانه و بی اشتیاق

"دنیا چگونه است؟"

سوزید و رفت

 

پرسیدم از نم باران

که می‌زد بر گونه‌های گرم و خیسم

"دنیا چگونه است؟"

سری خورد و در چانه‌ام لحظه‌ای مکث کرد و افتاد

 

پرسیدم از خنده‌ی کودک

که می‌نشست بر لب او در میان بازی‌

"دنیا چگونه است؟"

کودک زمین خورد و خنده جایگزین شد

 

پرسیدم از ...

از کسی نپرسیدم و به آسمان خیره شدم و غروب را لمس کردم

 

جیزهایی در زندگی وجود دارند که با وجود حضور، نه دیده می‌شوند و نه می‌توان آنها را لمس کرد

تنها می‌توان در دل آنها را فهمید

...

/ 0 نظر / 34 بازدید