اين دل نوشته ها را...

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا

وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين نگاه مي كنم،

پرده ي لرزاني از باران و نمك، چهره ي تو را هاشور مي زند!

 

هم خانه ها مي پرسند:

اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،

كه در بام تمام ترانه هاي تو رد ِ پاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي كنم،

لبخند مي زنم

و مي بارم!


حالا از خودت مي پرسم!

آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،

آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،

يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟

پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،

بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟

/ 0 نظر / 21 بازدید