با گندهایی که در شبکه های اینترنتی ایرانی عزیز از جمله سایت سنجش و همین برادر پرشین بلاگ رخ داد بدین وسیله ما یک کوله پشتی پوسیده داشتیم چند فروند دیگر هم غرض کرده و فرار نمودیم.
ادعاهایی که در پرشین بلاگ بنا بر نپریدن دیتاها تا ۴ سال پیش می شود (و وقتی در آرشیو می روی تنها ۳ نوشته از یک ماه آخر بلاگت را می بینی و می فهمی که به چه جایی دل بسته بودی که نوشته هایت اگر از روی هارد پرید هم پرید... بلاگ که هست!) ما را به یاد ادعای دانلود آخرین شماره ی پیک سنجش از روی سایت و یا رسیدن پول نفت در راه به در خانه ها می اندازد.
به هر حال ما بار را بسته به اینجا آمده ایم.
نه اینجا!
دل نوشته...
پرسیدن از آنکه بیش از همه دوست می داریش کار سختی نیست...
آسمان من یک ستاره بیش ندارد!...
قوانين مورفي
يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين خنگ تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند .
حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن :
- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد .
- هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست .
- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد .
- هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي کني دو برابر آنچه بايد وقت مي برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد .
- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن .
- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي احمق باهوش تري پيدا ميشود و کارت را خراب مي کند .
- در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است .
- وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت ميکنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند .
- اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند حتما چيزي را از قلم انداختهاي .
- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد .
- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي .
- اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند .
- مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي کند البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد .
- هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد او بيشتر به وب کم شبيه مي شود .
- 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي .
- وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است .
قوانين اتوبوسي مورفي :
- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد .
- اگر زود برسي اتوبوس دير مي آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است .
- اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري .
- هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد .
- مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد.
- اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد .
قوانين كامپيوتري مورفي :
- ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود .
اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد .
قوانين عاشقانه ي مورفي :
- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد .
- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بيشتر است .
- شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. ( که اين عدد هميشه صفر است .)
- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها .
- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت .
شعر من پرده هر لولي بازاري نيست
که مرا حرفه شود
که مرا نان بخشد
که مرا جامه دهد
و مرا در رده مزدبگيران مقدم دارد
شعر من زاده ايمان من است
همه احساس، همه تدبير است
شعر من تصوير است ...
به نقل از "لانگ شات":
حسابش سادهست. همینکه کجکج نگاهمان میکنی، میفرمایی:
«واقع بین باش»...
یعنی دلت با ما نیست.
تعريف من... تعريف تو!
به دیروزی فکر میکردم
که امروز فردای آنست
و به یک جملهی دیگر بر پای تخته سیاه عمرم
پرسیدم از باد
که میوزید بی ترانه و بی اشتیاق
"دنیا چگونه است؟"
سوزید و رفت
پرسیدم از نم باران
که میزد بر گونههای گرم و خیسم
"دنیا چگونه است؟"
سری خورد و در چانهام لحظهای مکث کرد و افتاد
پرسیدم از خندهی کودک
که مینشست بر لب او در میان بازی
"دنیا چگونه است؟"
کودک زمین خورد و خنده جایگزین شد
پرسیدم از ...
از کسی نپرسیدم و به آسمان خیره شدم و غروب را لمس کردم
جیزهایی در زندگی وجود دارند که با وجود حضور، نه دیده میشوند و نه میتوان آنها را لمس کرد
تنها میتوان در دل آنها را فهمید
...
ای خوب من...
بهار من بوی خزان میدهد
چندی به ابرها بگو ببارند امشب
دلتنگیهای من در حضور تو بیداد میکنند
این مغروران بالفطره میخورند وجود مرا
انتظار آن میکشند که بروی
و مرا بکشند
بفشارند گلویم را همگی
بغضهای کهنه
ببین و رد شو
نظارهای ساده بر غربت من
در این روزهای پر باد
غمها را با هم نوشتهایم
بر روی دیوارهای شهر
آنان که جستجوی شغل بر رویشان امید ما بود
قدمهایمان گرم است
اگرچه از فردا خبر داریم
از جدایی
دستهایم تنها تو را دارند
به بغضهایم توجه میکنی؟
چشمهایم فقط و فقط تو را دارند
به اشکهایم مینگری؟
دو سبد عشق و یک دسته فرشته
با چند خط شعر
از من به تو تقدیم میشوند
خوب شو...
خوب بمان...
خوب برو...
خوبتر شو...
خوب خوب بمان...
خوب خوب خوب خوب...
تا ابد ای خوب من!
اين دل نوشته ها را...
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك، چهره ي تو را هاشور مي زند!
هم خانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
لطف عشق...
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست
در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
گر دوست واقفست که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست
ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست
سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
استاد سخن...
يا تو يا هيچکس...
از ما که گذشت ، مست ، چشمان تو بود
عاشق کش و غم پرست ، چشمان تو بود
دستی که شراب داد ما را عمری
حاشا که نبود دست ، چشمان تو بود ...

اگه دستم برسه به جدایی
اون رو از زندگیمون خط میزنم
از تموم روز و شبهای خدا
از بهار عمرمون خط میزنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستارهها قیامت میکنم
نمیذارم کسی عاشق نباشه
بینشون ستاره قسمت میکنم
اگه دستم برسه به قلب تو
تا ابد سرمست و عاشق میمونم
برای سرخوشی دلهای ما
قصهی وصال رو از سر میخونم
اگه دستم برسه به دست تو
خودم رو اسیر دستات میکنم
تا که عشقمون یه افسانه بشه
خودم رو فدای چشمات میکنم
اشکت رو سرمهی چشمم میدونم
مرگم رو دلیل عشقم میدونم
تا نفس تو سینهام پر میزنه
تو رو امید حیاتم میدونم
...
در عاشقی پیچیده ام...
با تو ستاره می شوم...
همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
از سایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
ترانه مکرم
روز سعدی...
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وآن دم هم نمیبینم
استاد سخن سعدی
من نبودم آنکه...
دل دیوانهی من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود
دوش با طرهاش از تیرگی بخت مرا
گلهای بود ولی قدرت تقریر نبود
عشق میگفتم و میسوختم از آتش عشق
که در این مسالهام فرصت تفسیر نبود
کی جهان سوختی از عشق جهان سوز اگر
در جهان جلوهی آن حسن جهان گیر نبود
بس که سرگرم به نظارهی قاتل بودم
هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود
یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را
خون دل میشد و دل با خبر از تیر نبود
نازم آن شست کمانکش که به جز پیکانش
خواهشی در دل خون گشتهی نخجیر نبود
با غمش گر نکنم صبر، فروغی چه کنم
که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود
فروغی بسطامی
دوری؟...
من آنجا هستم
در آسمانها، جايی که می نگری
ستاره ستاره
من آنجا هستم
جايی که قدم می زنی
تنهای تنها
من آنجا هستم
جايی که می خوابی، در کنارت
بی حرکت
من آنجا هستم
جايی که عاشق شدی و عاشقت شدم
بی دروغ
من آنجا هستم
کشته شده، غرقه به خون
بی جان
من آنجا هستم
زير يک سنگ قبر
بی کس
من آنجا هستم
آنجا
بی تو ...
بيست و چهار...
وقتي سرم براي خطر درد ميکند
حتا غزل مرا زخودش طرد ميکند
من نيز آتش دلم اي مهربان من
دمسردي تو گاه مرا سرد ميکند
حواي من ! بخند که لبخند با دلم
کاري که سيب با پدرم کرد ميکند
گفتي که مرد باش! رهاکن مرا! برو !
اين کار را نهمرد که نامرد ميکند
باورکن اي ستارهي من رفتنت مرا
در کوچههاي خاطره شبگرد ميکند
تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست
من هم سرم براي خطر درد ميکند
--------------
بازمیگردی...
امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گلها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده
دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بیحرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد
مولانا
بيست و سه...
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد
بيست و دو...
تو ای نامهربون با من
کمی هم مهربونی کن
یه دنیا درددل دارم
کمی هم همزبونی کن
ببین دستام چه میلرزه
بیین زخمام چه میسوزه
نگاه مات آدمها رو پوستم طعنه میدوزه
امون از این غریبیها
امون از طعنه و کینه
نگو این بار تحمل کن
نگو خواست خدا اینه
نذار که بشکنه قلبم
تا وقتی که تو رو دارم
تا وقتی که به عشق تو
یه دنیا آرزو دارم
تو که رفتی غم دوری، خراب و خرد و پیرم کرد
دوباره درد تنهایی توی دستاش اسیرم کرد
تو که رفتی دلم لرزید
آخه باور نمیکردم
چه روزایی
چه شبهایی
که با یاد تو سر کردم
هنوزم عاشق و تنهام
میخونم از تو با غمهام
تمنا میکنم برگرد
بمون با من تا این دنیام
هنوزم گل تو گلدونه
تو ایوون بوی بارونه
هوا اینجا هوای توست
تا برگردی به این خونه
بيست و يک...
نازک من یادت نره حیثیت ترانه ای
برای زنده موندنم قشنگ ترین بهانه ای
تو قهوه زارِ چشم تو تموم هستی منه
با بودنت هیچ غمی نیست، خلع لباس دشمنه
تو قصهی یقین عشق تو خطِ دفتر منی
تو بُهت و ناباوریهام تو شکل باور منی
نازک من باهام بمون، جام نذاری تو این قفس
خنجرا لُختن به خدا، تنم میافته از نفس
تو مشق انتظارم رو واژه به واژه بنویس
تقسیمِ درده اسم اون، جونِ چشات جریمه نیس
چیزی نمونده اُسوهی شکنجه و عذاب بشم
سهم من از تو اینه که قطره به قطره آب بشم
نازک من تُو شونهی نجیب شهرای منی
هنوز واسم تقدس ِ زلالِ عاشق شدنی
تویی سکوت هق هقم تو اوج بی ترانگی
تو واژهی شکفتنی، تندیسِ شاعرانگی
...
تو مشق انتظارم رو واژه به واژه بنویس
تقسیم درده اسم اون جون چشات جریمه نیس
بيست...
دخترک جز تو که دستات برای من مثل وطن بود
کی می دونه که ترانه زندگی نامه ی من بود
کی می دونه
کی می خونه
چه کسی دل می سوزونه؟
باسه این شب پره ای که فکر پروانه شدن بود
من مثل دفتر شعری که نخونده بسته می شه
مونده بودم توی سایه پشت این سد همیشه
تو به من گفتی که هستم
من حصارم رو شکستم
این نهال پیر در اومد از تو گل خونه ی شیشه
حالا دفترم رو پر کن ار غزلهای نگفته
بذار از برق نگاهت خورشید از سکه بیفته
شب من رو زیر و رو کن
به آتیش بازیها خو کن
کاری کن که یخ نبندم تو ترانه های خفته
روشنم کن تا بتابم رو به این شبهای تیره
بذار از حنای چشمات لحظه هام رنگی بگیره
نقطه چین ها رو رها کن
چشمهای بستمو وا کن
بی تو یه بغض قدیمی توی حنجرم اسیره
معنی معجزه بودی توی کفران علاقه
هر نگاه سادهی تو، برای من یک اتفاقه!
نوزده...
آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !
تو .... آنی تو
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید
رویاهای مرطوبت را که به خانه رساندهای
بر شیشه ها بکش
هجده...
هيچگاه ويترينی نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند
تو را در ميان کوچهها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطرهها خزيده٬
و چرخ دستیام٬
- با نقشهايی از گل بابونه -
تمام زندگيم بود
تو را برای کودکان بیکس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبهها٬
و شبها به سمت بالای شهر
شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...
...
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت میدارم
و تمام ديوانههای شهر
عشق مرا میشناسند ...
هفده...
از تو چه پنهون کنم
بی سر و سامون منم
دیده به در دوخته
سوخته جان و تنم
داغ تو در خرمنم آتشی افروخته
بی تو دل افسرده، من
خون جگر خورده، من
لب ز سخن بسته، من
از همه دل کنده، من
گریه ی در خنده، من
دربدری خسته، من
من بی تو در خروشم
با اشک خون به جوشم
پر میکنم از خون دل جام غم رو
با یاد تو مینوشم
تو چشمه ی زلالی
من بغض این کویرم
به سوی من اگر زلال جوی تو جاری نشه
میمیرم
از تو چه پنهون کنم؟....
شانزده...
پشت سر هم ردیفند
غصهها در نبودن تو
اشک نشانهای ناچیز است
از گذر تو در میان کوچهها
دل طراوت نو میگیرد
در بارانی که در آنست
یاد تو
بغض یاور همیشگی است
میان ناباوریهای رفتن تو
عطر نفسهای تو
اکسیر بازگشت به سودای عشق
سکوت مرگبار تنهایی
به امید دستهای پرمهر تو
لبالب دل من و دل تو
از عشق فروخفتهای
در انتهای رویاها
سپیدهدمان زندگی
دیدار تو
بهار دل من
مشتی خاکسترو چوب
جوانه زده از روی تو
تمام وجود من
باغ دونفره
کنار رودخانهای نیمه
مدفن بار خاطرات
...
کوچهی بارانی
صندلیهای سبزرنگ زیر چراغ
مامن خستگیها
دستنوشتههای تر
چشمهای بارانی تو
پانزده...
وقتی که چشمت تنهای تنها
تو بستر عشق خوابش نمی برد
من با تو بودم
اما ندیدی
وقتی خیالت پروانه می شد
تا شعله می رفت
اما نمی مرد
من با تو بودم
اما ندیدی
شبی که در قفس باز بود و تو
می تونستی بری و آیینه شی
دسته کم تا لب تاریکی بیای
مثل یک حادثه آفتابی بشی
ماندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی
برای رفتن من با تو بودم
من با تو بودم
اما ندیدی
وقتی که چشمات غیر از نگاهت آیینه هم داشت
وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت
چشم انتظار اون لحظه بودم
آیینه دار اون لحظه بودم
اما ندیدی
من با تو بودم
اما ندیدی
چهارده...
يکشب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود
ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود
چشمهايت انگاری چشمهی نجابت بود
- آمد او - به خود گفتم: آنکه توی خوابت بود
چشمهات میگفتند: عاشقی نخواهی کرد
دور میشدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد!
عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست
خلوت قشنگی داشت کوچهای که يادت هست
کوچه را که يادت هست، بافتش قديمی بود
و هميشه میگفتی: خلوتش صميمی بود
با بهانهی باران، چشمهايمان تر بود
کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه !، راستی که محشر بود
با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم
تازه اول شب بود، زود بود برگرديم
میروی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد
زود باز میگردی، کاش باورم میشد !
در کنار تو آنشب مملو از سخن بودم
فکر میکنم گاهی: آنکه بود، من بودم؟
آنکه شعرها میخواند، آنکه التماست کرد:
میروی برو ... اما، زودتر کمی برگرد
بیجواب گم میشد سايهات ميان شب
تا سپيده باريديم: من و آسمان شب ...
بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی
حس مبهمی میگفت: میروی میروی نمیآيی
... بیتو میکشم بر دوش کولهبار غربت را
پرسه میزنم تنها کوچههای خلوت را
خسته از دل تنگم بر میآورم آهی
بعد بیتو میخوانم شعر «کوچه» را گاهی
آه ! با من ِبیتو کوچهها همه سردند
نيستی چه میدانی؛ با دلم چهها کردند؟
سادهلوحیام را باش؛ هر کسی که میآيد
با خودم میانديشم: اين يکی تويی شايد!
کوچهای که يادت هست، بیعبور دلگير است
خواب ديدهام يکشب میرسی ولی دير است ...
سيزده...
تسلایم بده ، من تشنه یک جرعه ایثارم
تسلایم بده ، وقتی که من از خویش بیزارم
دراین بیهوده گی تعبیر خواب هرگز من باش
تسلایم بده ، حالا که من تنها ترا دارم
دلم یک آسمان شوق است و پر باز است
نگاه تو، دلیل خوب پرواز است
نگاهم کن ، صدایم کن به نام ِعشق
که این زیباترین پاداش آواز است
کدام از ما به راز عشق پی بردیم ؟
کدام از ما برای عشق می مردیم ؟
تو ای تکرار بی پایان شب در چشم
کدام از ما به چشمانت قسم خوردیم؟
به چشمانت قسم ای دختر خورشید
در این دنیای تکراری دلم پوسید
میان هق هق گریه ، تو ای آرامش آغوش
تسلایم بده با واژه های روشن امیددوازده...
دل بسته به زنجیر تو بود و تو نبودی
در آینه تصویر تو بود و تو نبودی
افسوس که من شب همه شب خواب تو دیدم
خوابم پی تعبیر تو بود و تو نبودی
گفتم که در این خانه تو بودی، تو نبودی
با این دل دیوانه تو بودی، تو نبودی
تو شمعی و پروانه آتش زدی از من
من شمعم و پروانه تو بودی، تو نبودی
من بودم و غمهای تو بود و دل من بود
فریاد دل از گریه ی بی حاصل من بود
مگذار که در گوشه ی تردید بمیرم
ای دست دلم هدیه ی ناقابل من بود
من در سفرها با تو بودم
تا شهر رویا با تو بودم
گفتم که تنها با تو هستم
روزی که تنها با تو بودم
يازده...
دیگران شاید فراموشت کنند
اما من تسخیر شده ام با شبه زیبای تو
جعبه ای برایت می فرستم
پر از شمعدانی
پر از مرواریدهای تابناک
بر خود بیاویز با زنبق ها، شمعدانی ها و شکوفه های نارنج
به چمنزازهای بهاری رفتم
تا بنفشه بیاورم
چنان سرمست شدم به یاد تو که شبم سراسر آنجا گذشت
نشسته ام در خانه
در اتاقی
نگاه خیره ام بر جای خالی توست
ده...
بارون
می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام
بارون...
وای از این گذر دورون
بارون
میاره برام یاد تو
گرمی خاطراتتو
بارون...
وای از این گذر دورون
صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شبای تار گذشت
صبح غمبار گذشت
اما این قلب من...
لحظه ای از تو... یار نگذشت
برف سفید دیدیم
مار و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم
من پشت شیشه با چشمای بارونی
منتظر میمونم تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره
ای تو بهار من
ای تو دلدار من
بی تو خرون شده آخر کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابرای دل ریخته تو حنجره
نه...
دارم از چشات می خونم
باورش سخته هنوزم
تو نباشی توی شعرام
من دیگه از کی بخونم
دست تو توی دست من بود
نمی دونم کی تو رو از من گرفت
نمی دونم که کدوم نگاه شوم
قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که می خوام بمونی
شعر رفتن رو می خونی
قلب من عاشق ترینه
این رو از چشمام می خونی
هشت...
نذار باور کنم تنهای تنهام
نمی خوام با کسی جز تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
می شه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق می کنه با این همه درد
تموم زندگیمو زیر و رو کن
که بی تو دلخوشیهام هم گناه
خودت باش و من و دیوونگیهام
فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم این رو که با عشق
حقیقت می شه تو افسانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با من دیوونه باشه
هفت...
هرگاه که تو نیستی...
خاطراتت به فریادم می رسند....
آه ای نازنین! من بی تو فریادم!
آه ای نازنین...
شش...
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمیشکیبد از تو دل بیقرارم امشب
ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب
چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب
به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب
چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟
گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو دادهای نهفته بر خویش بارم امشب
اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب
دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب
دل اوحدی تو داری، چو نمیدهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب
پنج...
...
ندونستم نرسیده تو شروع قصه می ری
آرزوی زندگی رو می ری و ازم می گیری
ندونستم که رسیدن یه بهونست باسه رفتن
باسه پرپرشدن تو
باسه ویرون شدن من
بی تو قریب غربتم
آماده ی شکستنم
با من بمون، بمون، بمون
با من که عاشقت منم
چهار...
اين صبح، اين نسيم، اين سفرهي مُهيا شدهي سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکي شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد، آمدي و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هواي نشستن و گفتن.
يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس براي باز تا هميشه با هم بودن.
براي يک قدمزدن رفيقانه، براي يک سلام نگفته، براي يک خلوتِ دلْخاص، براي يک دلِ سير گريه کردن ...
براي همسفر هميشهي عشق ... باران!
باري اي عشق، اکنون و اينجا، هواي هميشهات را نميخواهم
... نشاني خانهات کجاست؟!
سه...
بی تو بودن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده ما رو گم کرد
بغض تو با گریه ی من با شکستن وا نمیشه
تا تو دستامو نگیری گم شده ام ژیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن ما باسه هردومون زیاده
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
دستتو نمی گرفتم به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی... من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن... با تو من تموم دنیام
دو...
همچو فرهاد بود کوهکنی پيشهی ما
کوه ما سينهی ما، ناخن ما تيشهی ما
بَهرِ يک جرعهی می ، منّت ساقی نکشيم
اشک ما بادهی ما ، ديدهی ما شيشهی ما
ماه من ، شاه من ، بیا دمی به برم ، بیا ای تاج سرم
دل به یار بی وفای خویشتن
دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود
او به سر زد، من به پای خویشتن
هرکه ننشیند به جای خویشتن
افتد و بیند حبیبم سزای خویشتن
اگر دل ميبری جانا ، روا باشد که دل داری
ميان دلبران الحق ، به دل بردن سزاواری
دلا ديشب چه ميکردی ، تو در کوی حبيب من
الهی خون شوی ای دل ، تو هم گشتی رقيب من ...
------------------------
دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی ! ...
يک...
نبودی نبودم
تو هستی که هستم
به تو تکیه می دم
تو رو می پرستم
به تو تیکه می دم که عاشق ترینی
که دلواپس لحظه های زمینی
من از تو نگفتم
شنیده گرفتی
به یادت نبودم
ندیده گرفتی
می خوام مثل آینه پیش روت بشینم
تو رو با تمام وجودم ببینم
بذار روح من با نگاهت زیر و رو شه
بذار پیرهن آسمون رو بپوشه
همه دلخوشیهام گذشت و تو موندی
تو بیراهه هام رو به مقصد رسوندی
امیدم بجز تو شده نا امیدی
همیشه تو آخر به دادم رسیدی
نبودی نبودم...
صفر...
یه تنها
یه عاشق
یه فانوس شکسته
یه مرداب تو پاییز
یه صحرا خاک خسته
نمی خوام بمونم
برام دنیا تمومه
حضورم غریبه
غرورم بی پناهه
شب ِ عشق
شبِ درد
شبِ تنهایی مرد
شبِ بغض
شبِ کوچ
شبِ سربی
شبِ سرد
هنوزم بغض بارونی چشمات می تونه باسه دلتنگیم بخونه
تو این روزای ابری دست گرمت رو زخم بی کسیم مرهم بذاره
شبِ عشق
شبِ کوچ
شبِ تنهایی...
...
نذار باور کنم تنهای تنهام
نمی خوام با کسی جز تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
می شه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق می کنه با این همه درد
تموم زندگیمو زیر و رو کن
که بی تو دلخوشیهام هم گناه
خودت باش و من و دیوونگیهام
فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم این رو که با عشق
حقیقت می شه تو افسانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با من دیوونه باشه
...
نذار باور کنم تنهای تنهام
نمی خوام با کسی جز تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
می شه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق می کنه با این همه درد
تموم زندگیمو زیر و رو کن
که بی تو دلخوشیهام هم گناه
خودت باش و من و دیوونگیهام
فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم این رو که با عشق
حقیقت می شه تو افسانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با من دیوونه باشه
دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان
گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود ، دیوانه دل ، دیوانه سر ، دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان
دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان
گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود ، دیوانه دل ، دیوانه سر ، دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم ...
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
پرسیدم از نسیم کوی تو
هوای دلربایت را
ای نغمه ای که سروده شد ز نای من
در راه تو پوییده ام
دیشب تمام کوچه هایت را
ای آنکه در رهت مانده نشد دو پای من
هر لحظه ام می شنوم با جان
نازنینم صدایت را
من مانده در راه تو تا آخرین نای من
می سوزم اندر راه تو
می پویم این تا بی نهایت را
تا عاشقی نبینی تو همتای من
سیرم ز دنیای بدون تو
می جویم اندر روح خود ردپایت را
در قلب خود تو واکن جای من
هر کاو به عشقی منحصر، کرده فراموش
تا در دلش بشنیده آنگه آن نوایت را
دست از دلم تو برندار، بشنوی ندای من
من درس پس می دهم در دادگاهت
گفتم کسی هرگز نگیرد جایت را
بنگر به بنده ی خودت، بنگر خدای من
کتبا اعتراف...
دیگر ندارم ترسی از شنیدن....
از شنیدن
-عاشقت نیستم-
-عاشقت نبودم-
-دیگر عاشقت نیستم-
- دوستت ندارم-
-دوستت نداشتم-
-دیگر دوستت ندارم-
-بهتر است دوستت نداشته باشم-
-خداحافظ-
دیگر از شنیدن عبارات فوق ترسی ندارم
عشق تو
به دشت های سر سبز زیبایی بخشیده
تا وقتی که عاشقم
زندگی زیباست
و زیبایی دنیا
از عشق تو زاده شده است .
دشت ها و چمنزاران
به رنگ گلها می خندند
و انگار کوهها
همان کوههای قدیمی نیستند
از وقتی که عاشق تو شده ام
انگار ، دریا
به ترانه ای بدل شده است
از وقتی عاشق تو شده ام
از شادی
در پوست خود نمی گنجم
در چهره ها
از خشم و اندوه و مه خبری نیست
انگار ، تمام آدم ها
خوب و مهربان شده اند ...
دریافتم
که من و تو یک کلمه ایم
و آن کلمه
دو هجایی ست مثل اسم زیبای تو
یکی تو
یکی من
حالا اگر دیداری در کار نباشد
آیا این کلمه معنایی خواهد داشت ؟ ...
گذشته ام از باد در یاد روزگاران
در این نهایت عشق
در این هوای تو!
من فکر می کنم اما نه به عشق
من فکر می کنم به آنچه است در اندیشه مان
فکر من
زندگی من
عمر من
عشق من
خطوط نوشته بر کاغذ خیسی است که تو آن را نگاه می کنی
و من تو را...
و من عشق می ورزم در نهایت
و تو فکر می کنی یا نمی کنی اما نگاه می کنی
و من و عشق به تو... در نهایت...
و کیست که ببیند کاغذ خیس نوشته های خود را پخش می کند آرام
و من فکر می کنم و تو احساس
و نگاه ما که به هم دوخته شده است در یک عصر زمستانی
که ۲۹ام روز من و توست و به مبارزه ی ۲۳ام آمده است!
من فکر می کنم... تو نگاه!
چگونه مي توان
از تو
عبور كرد
دوست داشتن ات
آشوب روياي ديگري است
ميان نبودن و بودن
خانه ات آباد ...
جای تو خالی.......
... ميدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهاي به مقصد نميرسد
حالا همه ميدانند که همهي ما يکطوري غريب
يک طوري ساده و دور
وابستهي ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.
آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را ميديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانهي دلنشين پريا
ريرا و دريا را دوست ميداشتيم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهي آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانيِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلنداي ديوارِ بيسوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
براي يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتادهام.
ديگر ميدانم
نشانيها همه دُرُست!
کوچه همان کوچهي قديمي و
کاشي همان کاشيِ شبْ شکستهي هفتم،
خانه همان خانه و باد که بيراه و بستر که تهي!
ها ريرا، ميدانم
حالا ميدانم همهي ما
جوري غريب ادامهي دريا و نشانيِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهي ليالي!
در جمع من و اين بُغضِ بيقرار،
جاي تو خالي! ...
به ياد تو... روز مرگت!
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
بر روی باد...
گر تو را بخت یارا نه چندان به کام است
ور تو را گوشه ی تیرگیها مقام است
اشک و آهت نبخشد پناهی که دنیای ما را
عشق می باید این روزگاران خدا را
هرچه خواهی تو از لطف او آرزو کن
چاره ی خویش را در دل خود جستجو کن
دامن دیو افسردگی ها رها کن که باری...
برنگیرد ز دوش تو اندوه آری
چون کبوتر بزن پر که گویی
از نشستن تو یارا مرادی نجویی
پر بکش سوی دل روشنی ها که شاید
از پس تیرگی آفتابی برآید
گر تو را بخت یارا نه چندان به کام است...
ای رسیده وقتی رفتی درددلهام تازه تر شد
هر شبم به شب نشینی با خیال تو به سر شد
من یکی بود همیشه.... تو یکی نبود قصه
لحظه هایی که نبودی لحظه های پر غصه
این پلی که تو بریدی دیگه گفتم که تموم شد
دیگه گفتم تو نمی یای... عاشقونه هام حروم شد
ولی مهربونتر از اون بودی که تنهام بذاری
تو نتونستی که بی من باشی و طاقت بیاری
ای دوباره ی تو زیبا
عشق و گل حریر و رویا
دیگه موندنی ترین باش ای عزیز روز و شبها
ای رسیده وقتی رفتی .....
...
من به اندازه ی تنهایی خود بدبختم
و من به اندازه ی عاشقی خود تنها
در سکوت مستیهایم پس از بوییدن تو
و در قرق چشمان تو در جای جای وجودم
و در خم تمام غمهایم
نهایت امر منم که می مانم و من
من و یک شهر پر از شب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
نکش دریا به خون، پروا کن ای دوست
اعتراف...
همه می دانند...
تو بیش از همه می دانی
آنچه را که باید بدانی
از خودت
از من
از ما
آنچه تو می گویی درست خواهد بود
دیر یا زود...
روزها گر رفت گو "رو! باک نیست!"
تو بمان! ای آنکه جز تو پاک نیست
برف که می آید بوی تو هم همراهش
باران که می آید بوی تو هم همراهش
او که می آید...
من که می آیم...
دستم که ضمن خمیازه جلوی دهانم می آید...
همه ی اینها می آیند گاهی
اما بوی تو همیشه می آید
خیسم کن از باران مهرت ای گوهربار
مستم ز چشم نازنینٍ دلربا یار
دستم رها نکرده و نمی کند تو
من را ز عشقت نازنین نمی شود عار
چشمم ستاره می شود با روی ماهت
بی تو ببین این دو ستاره گشته اند تار
یارم بمانی و بخوانی این ترنم...
عشقم شود چشم عنودت را همی خار
تا در دست در دامان یار نازنینم...
دارم، ندارم ترس از حیله ی اغیار
یا رب به لطف خود نگه دارش برایم
که در دنیا ندارم غیر او یار
سهم من...
«ناله و درد و فغان از سر اکسیر تو عشق
عشق معشوق ز عمر دل من می کاهد»
این چه حرفیست که عاشق زند آن؟
غنچه را گل شدنش می باید
گر سراپا همه عشقی، تو ز انبار وجود
جز به معشوق کسی از دو جهان می خواهد؟
سهم دل عشق شد و عاشقی هم کارش بود
عاشقی نیست که از عشق خودش می نالد
دل عاشق بنوشت شعر نه سر انگشتان
روز و شب از نفس عشق تو او می خواند
در ستایش همه اندازه ی یک تار مویت
چنگ بردار که عاشق به صدای خوش آن می بالد
کی دل عاشق و رسوای من آرام گرفت...
جز به وقتی که لبم بر لب تو می خوابد
رو مکن کج به من آن گونه که دی می کردی
قلب عاشق بجز اندر ره معشوق کجا می ساید؟
کن نظر بر من عاشق که دیگر مردم
قسمت من تو شوی در ره عشقم، شاید
نظری کن تو به قدیما نیز
شعر ضد شعار...
عشق یک حکومت دو نفره است با یک پادشاه و یک رعیت
پادشاه معشوق است و رعیت قلب عاشق
چو عاشق شدی پرده از دل بر آر
بر آن دستی بنه و بر چشمت گذار
در عشق نه زاری است و نه گریز
نه دلخوریست و نه اخم
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان که چنین مستحق هجرانند
عشق دنیای فراتر از من و دنیای دیگری شدن است
عاشق خود فراموش و یکه بین
صورت معشوق را در وجودش متجلی می بیند
و سیرت او را در قلبش روان
شاعر تو بودی نه من! من از تو می نوشتم
دست تو رهبرم بود، نه خط سرنوشتم
میلادم از تو بوده، پیش از تو من نبودم
در من نگفته گم شد شعری اگر سرودم
اکنون که خود فراموش، سر تا به پا تو هستم
آزادم از تعلق، بی باده مست مستم
لبت نه گویدا پیداست می گوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی آن همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری؟
نمی رنجم اگر باور نداری عشق پاکم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایت کیست آن من؟
مبادا لحظه ای هم مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
...
اگه باورت شد که من خیلی تنهام
اگه فهمیدی که هر وقت می نویسم اشک می ریزم
اگه اومدی و اینجا سری زدی
اگه اینا رو خوندی
یه لبخند بزن
با یه لبخند تو مشکل من حل نمی شه
مشکل رفاقتم حل می شه
توی این روزای آخری
- نه! ادای دم مرگها رو در نمی یارم-
تو لبخندت رو بزن!
...
باد می وزد و میوه نمی داند
وقت افتادن او امروز است
نشسته ام دم باد، درخت همین کنار، سبزه آن پایین نگاه می کند به من
نشسته ام دم باد و زمزمه می کنم با خود
که چه بود در خلقت که آورد ما را به سمت شعر
که بود زمزمه را به ما آموخت
و نتیجه ای نمی دهند فکرهایم بجز تو
نشسته ام دم باد، کنار غروب
و رنگ و صوت و باد
که تا چه شنیده ام در شب
فقط نفسهای عطرآگین تو
کشف یک کهکشان تازه افزوده به تنهایی من
من به اندازه ی چرخیدنهای زمین به دور خورشید حس کرده ام تنهایی را
حالا نشسته ام دم خویش و چه قدر به خویشتن نزدیکم
ذهنم در من جاریست
تو را می بینم که ستاره ی منی و با نورت مرا گرم می کنی و با گرمایت مرا نورانی
شب است
شب است و شب
شب است ومن
منم و من
منم و کوله بار گفته های نا تمام
شب است و باز من
به یاد خاطراتمان افتاده ام
تمام روزها و ساعتهایی که نمی دانیم چرا گذشته اند
اما با هم بوده ایم
شب است و باز من
شب است و زندگی
نشسته ام کنار باد، درخت در کنار و سبزه درآن پایین مرا نگاه می کند
و من دعا می کنم که خدا تو را از من نگیرد
به مناسبت حضور اولین بلورهای برف بر روی گونه های گلی تهرون:
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگيست اين ايام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام
اشكواریست می كشد لبخند
ننگواريست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
دلت آب شه مثل برف روی بخاری!!!!!
ای عشق، کجا به من فتادی؟
وی درد، به من چه رو نهادی؟
ای هجر، به جان رسیدم از تو
بس زحمت و دردسر که دادی
از یار خودم جدا فکندی
آخر تو به من کجا فتادی؟
هرگز نکنم تو را فراموش
ای آنکه مرا همیشه یادی
خرم به غم تو چون نباشم؟
چون تو به غمم همیشه شادی
تا چند خوری، دلا، غم جان؟
با غم همه وقت در جهادی
بگذر ز سر جهان، عراقی
انگار نبودی و نزادی
عراقی
در این نزدیک یک ماه به هوایی پریده ام که خداوندگار دستی بر ته دستم کوبید!
و من و او و خدا سه نفری چای خوردیم و کف در کف چرخیدیم
از عشق و از هیچ چیز دیگر...
از حرف زدن نمی گویم!
از هوا می گویم و از دلها که رابطه ی این دو را هنوز نفهمیده ام!
مرا در کوی رندان رد پا نیست شبم را دوستی شمس و ضحی نیست
به جانم شوکران را می پذیرم که دردم را به جز مردن دوا نیست
پرنده باش...
همچون آن گنجشک سرماخورده ی عصرهای خاکستری پاییز
خنک و خاکی! کز کرده و پوش داده پرها را در گوشه ای از زیر شیروانی چوبی خانه ی روبرو...
که دیواری کاهگلی دارد و در دیوار سوراخی که انتهایش بسته است!
پرنده نمی شوی؟ یا نمی خواهی باشی؟ نباش!
گربه ای باش که در کمین است و برایش کمیت مهم است و بس!
گربه ای که عصر پاییز یا زمستان یا بهار یا تابستان در کنار باغچه قدم می زند
مگر پرنده ای رد شود از روی باغچه و دانه ای روی زمین ببیند و به شوق آن برآید
در باغچه شود و آن را بخورد و خورده شود!
همین است که گربه ها بهار و تابستان لاغرند از گرما نیست!
آدم هم باش اما آدم پرنده ای یا گربه ای!
یا بپر یا بجه!
دفتر جديدي مي خواهم
براي جاي اشكهايم!
اين دفعه هنري تر و البته كمي سخت تر براي تو تا بفهمي!
روان نويسم ضد آب است
ولي كاغذ كاهي!
جوهر دلش مي خواهد در جريان باشد
و اين اشك من است كه هم به من هم به او كمك مي كند!
اما من مي خواهم در سكون باشم
جايي در كنار تو
يا حداقل جايي كه بتوان تو را چشم در چشم ديد
و از لذت غش كرد و خوابيد
و اين سوال هميشگي ذهن من نيست
كه ديگر سوال من نيست
كه چرا و چگونه؟!
اين بار همه ي درهايي كه شايد قرار بود ببندم باز كرده ام
تا كمي هواي تازه بخورم
و لبهايم را بمكم
و يك آه
و يك اشك
و تكرار آن
3 تا 4 دفعه كه تكرار شد
صفحه ي بعد!
وقتي از آقاي Д راجع به زندگيش مي پرسي و نق مي زنه
وقتي بهش مي گي كه آيا چيزايي هست و اين سوالت يه استفهام انكاريه و اون انكار مي كنه
در حالي كه رفتارش نشون مي ده هست!
وقتي خانوم ф فكر مي كنه كه مي تونه اون چيزي نشون بده كه نيست
و همين خانوم خيلي حرفارو مي زنه كه به ساعت نكشيده نغزش مي كنه
و همين خانوم چيزهايي از خودش نشون مي ده كه آدم شاخ در مياره
وقتي خانوم ¥ معلوم نيست چه مي كنه و چه كارس!
معلوم نيست هدفش چيه و ...
معلوم نيست مي خواد يا نمي خواد
و يا شايد
وقتي همين خانوم مي خواد كه همه ي اون چيزها نامعلوم بمونن!
وقتي آقاي ψ گنده مي زنه اما كند
احساساتي نشون ميده اما فقط نشون مي ده
و همين آقا يه پرنده اس كه از اين شاخه به اون شاخه ميپره
يا يه درخت كه مي ذاره پرنده هايي بيان رو شاخه هاش بشينن و برن!
وقتي خانوم ξ كه بيش از حد مي ظيفه!
خيلي جالب و ساده تا جاي خالي اي مي بينه به شكلي مضحك خودش رو توي اون جا ميده!
و صحنه هاي قديمي دوباره تكرار مي شن!
همه ي اين وقتيها همين الآنن!
این روزا که می گذره!!!!
من یه دیوونه ام توی راهروی زندگی...
من خیلی خوشبختم یا اینکه خیلی خوشحال دارم تو بدبختی فرو می رم!!!
«تو ای نامهربان با من کمی هم مهربونی کن
یه دنیا درددل دارم کمی هم همزبونی کن... »
این روزی که دارد سپری می شود
گند است!
پر از حس نابودی که نمی دانم چند ساعت در آغوش تو بودن را نیاز دارد!
این مکان در پیتی که من در آن می نویسم
بعضی (خیلی) ها را به این فکر می اندازد که اینجا هوای خوبی دارد...
و حتی اینکه زندگی در جریان است!
امروز روزی است که باید گریست...
این بغض گره خورده در سینه ی من را نباید دید!
اگر مي شد بودن تو را با چند كلنه بيان نمود
اگر مي شد بوييدن تو را معنا كرد
اگر مي شد حسي جديدي كه تمام وجودم را پر كرده است نوشت
ديگر من دنبال آن نبودم كه به اين فكر باشم
چه در اينجا بنويسم
و چه ننويسم
دوستت دارم!

بيدارم و مي بينمت رويا به رويا
از پيش چشمم مي روي دنيا به دنيا
با تو ميان آب و آنش آشتي بود
در آتش است از رفتنت دريا به دريا
يك بار ديگر عشق را با خون نوشتم
تعبير لبخند تو را گلگون نوشتم
تا دست عشق از پيكر عاشق جدا شد
با دست ليلي قصه ي مجنون نوشتم
اين كوچه ها بي تو هميشه بي قرارند
حس غريبي بين پاييز و بهارند
رفتي ولي فكري به حال كوچه ها كن!
بوي تو را دارند اما تو را ندارند!
سهم من از تشنه کامی دنیای ابری تو هستی!
می شود دریافت صدای مرا در باد...
دریاب مرا ای دوست!
امروز که با همیم...
با او...
با چندین ترانه نمی شود احساس را بیان کرد
آن طور که گونه هایمان به هم می گویند
وقتی به هم می رسند و ما لبخند می زنیم!
گذشته هایی که در تو ذوب شده را جمع کرده ام
بیا از مذاب آنها آینده ای بسازیم که بلوری باشد
هر چند گذشته ام مرکبی از طلا و فاضلاب بوده!
کیمیاگری در خون من و توست!
دستان تو و چشمان من گواهی می دهند
مثل یک ملودی زیبا که در گوشه ای خاص از یک سبک جدید وارد موسیقی می شود
تو بدون درد و خونریزی در جایی لانه کردی که بدون اجاره بهاست!
برای حضور گرم و مهربان تو متشکرم...
غوغای دستان تو بر روی دستان من...
تو یک نوازنده ی حرفه ای و من یک ساز با دو پرده
زخمه بزن آنطور که جان از من جدا کنی
و من در شور تو فریاد می زنم که آی عشق! ادرکنی!
با تو....
در کنار همه ی ستاره های کم و بیش آجری اطرافم
یک خورشید یافته ام به رنگ تو! پر از نور
مراسم ستاره چینی از آسمان گونه های او را به من یاد بده!
در اوج سقوط از میان ابرهای باورهایم
دو چشم باز کرده ام و دو ختم به یک دست
که در یک انگشتش حلقه ای دارد با نگین
و من با دیدن آن گذشته و آینده را می بینم
در یک نگین کوچک و سفید
هم تو جا می شوی... هم من... هم او... هم دیگران
دیروز صبح بود که از خودم پرسیدم و بعد از تو
که چرا به دیوار نام نهادند دیوار
و تو جواب مرا با تمسخر دادی که حال مرا بگیرند
من حالم از آنها گرفته نشد!
حالم از تو گرفته شد که روبروی من ایستاده بودی و به دیوار پشت کرده بودی
و بوی تو نمی آمد
و این چند خط را نوشتم که شاید روزی سر که برگرداندیو اینحا را آشنا یافتی ببینی
و پشت به دیوار نکنی
و بوی تو بیاید در مشام من خانه کند!
تو اصلا می دانی بر من چه می گذرد؟
تو اصلا می دانی که بر دگران چه می گذرد؟
تو اصلا می دانی من در برابر این شرایط چه می کنم و دگران؟
تو فقط مفهوم ادعا را فهمیده ای...
همانکه بارها بر سر من کوفته می شود
و این روزها که دلم گرفته است...
و این ساعتها که جای خالی تو را احساس می کنم...
و این دقیقه ها که صدای تو در گوشم نمی پیچد...
و این ثانیه ها که از ذهنم می گریزی...
و تمام این لحظه ها که من بعد تو و بی تو هستم
ظلم است اگر کلیشه وار شعری بنویسم و گاهی ابراز ناراحتی کنم!
که من برای عشقم چه کرده ام؟
این روزها مانند یک ریتم غمناک که فقط وفقط برای همین لحظات درک شده است
مانند یک ابر خاکستری پر رنگ در اواسط رو به آخر آبان ماه
مانند یک ستاره که تمام شب را به امید آنکه بادی بوزد و ابرها را ببرد
مانند شعرهای خشک شده بر روی کاغذهای نم دار
و همانند تمام صبحهای شنبه
چیزی را در بغل گرفته ام و فشار می دهم و گاز می گیرم
و این فرو می برد این همه بغض نهفته در چندین کلمه را
و آماده می شوم برای لبخند
که لبخند آغاز آن بغضیست که برای تو تر می شود!
قدمت گلبارون!
خوش اومدی که خوشم اومد از اومدنت!
بذارش عاشقی باشه...
دوستت دارم ، بی آنکه بخواهمت ...
سال گشتگی است اين ؟
که به خود بپيچی ابروار
بغری ، بی آن که بباری ؟
سال گشتگی است اين ؟
که بخواهی اش
بی آن که بيفشاری اش ؟
سال گشتگی است اين ؟
خواستنش تمنای هر رگ
بی آن که در ميان باشد خواهشی حتی ؟
نهايت عاشقی است اين ؟
آن وعده ديدار در فراسوی پيکرها ؟!
احمد شاملو
به نقل از بلاگ دوست و برادر... لولی وشز بلاگ
بذارش باشه (ترجمه ی لت ايت بی ذر)

بدون شرج!

دريا ببين آسمان هم تكرار بغض من و توست
بارون بي وقفه امشب آوار بغض من و توست
دريا بيا در هواي يه عشق تازه بشينيم
عاشق شدن رو دوباره از چشم بارون ببينيم
دريا كمك كن ببارم بر ساحل خشك فردا
كولي پر غصه ام كه لبريزم از بغض فردا
عمريست اين مرغ غمگين تو شهر شب خونه داره
آيا صداي حقيرم مجنون رو يادت مياره
در كثرت گريه گم شد آواز سرد جدايي
شبگرد عاشق صدا زد ليلاي خوبم كجايي؟
هر واژه ي آبي تو روحي به شعرم دميده
آواز دلواپسيم رو هر آشنايي شنيده
بيا و در ميان دستان من براي خودت جايي بياب
بيا و خودت را در آنجا رها كن كه من اين روزها سخت به تو محتاجم
بيا و صداي كوچكت را در گوشي زمزمه كن كه كمتر براي تو استفاده شده است
بيا و زبانت را بر زبانم بنه و مرا و آن را جاني دوباره بخش تا بگوييم
از تو
از عشق به تو
و از دنياي بي تو!
بيا و اگر نميايي مرا ببر
من در حال عاشق شدنم!
مرا ببر يا او را بفرست!
من در حال عاشق شدنم!
و او را تاب اين و مرا تاب آن نيست!
بيا و اگر نميايي مرا ببر يا او را بفرست!
كاري كن كه تلالوي تو در نگاه او نباشد!
من به تو و هر آنچه سوي تو است محتاجم!
به این فکر می کردم که آیا به وجود آمدن من کسی را هم نابود کرده است؟
آیا آمدن من با رفتن چیزی یا کسی همراه بوده؟
خوابیدن بر روی دستان تو مانند جستجو در فضای بی انتها
و خوابیدن بر روی پاهای تو مانند مستی بعد مشاربه
و .... مانند ....
و تو هم بعد این همه تعریف بیا و اشکهای مرا بنگر
دستی بکش و پاک کن!
مرا...
دلم را...
و عاشقت را خالص ببین...
خشک و بدون اشک
من و دیگر هیچ!
تو و عاشق خالص و خشکت!
به این می اندیشیدم که آیا آمدن من با رفتن ...
پل عاطفه...
كوير نشه دلاي ما، مثل بارون شيم بباريم
دستاي احساسمونو تو دستاي عشق بذاريم
صداي پاي شب داره تو كوچه پرسه مي زنه
آفتاب بايد طلوع كنه، خوذشيد بايد نور بزنه
بايد كه آسمونمون هميشه آبي بمونه
رو تن سبز لحظه ها خاطره هامون بمونه
اگه هنوز فاصله ها خط سياه بين ما
بايد پل عاطفه شه دست سپيد دل ما
براي گرمي دلا، هيزم عشقي مياريم
تو سينه هاي پر تپش، قلبهاي عاشق مي كاريم
حضور سبز دل من نقطه ي بارز تنه
براي تو، به پاي تو داره تو سينه مي زنه
نذار پرنده ي دلم شعر جدايي بخونه
نگو كه قسمت منه دلم تنها بمونه
داشتن تو داشتني نيست، رويا شده براي ما
موندن تو موندني نيست، دريا شده چشماي ما
امشب در سر شوری دارم...
و من در اين شب كه به اوج رسيده ام
با بالهاي شكسته ي خود
و دستان پرمهر تو
حضور لبهايي را بر گونه هايم اجر مي نهم
كه دنياي مرا به خود بسته كرده اند
و تو اي تمام آنچه دل فرياد زدست
مرا در اين شب بي دلي و سكوتم جدا ز خود مدان
كه مرا به يك باره از خود جدا كردي و به خود آوردي
و زخمهاي بال من است كه شهادت مي دهد!
دريا ببين آسمان هم تكرار بغض من و توست
بارون بي وقفه امشب آوار بغض من و توست
دريا بيا در هواي يه عشق تازه بشينيم
عاشق شدن رو دوباره از چشم بارون ببينيم
دريا كمك كن ببارم بر ساحل خشك فردا
كولي پر غصه ام كه لبريزم از بغض فردا
عمريست اين مرغ غمگين تو شهر شب خونه داره
آيا صداي حقيرم مجنون رو يادت مياره
در كثرت گريه گم شد آواز سرد جدايي
شبگرد عاشق صدا زد ليلاي خوبم كجايي؟
هر واژه ي آبي تو روحي به شعرم دميده
آواز دلواپسيم رو هر آشنايي شنيده
تو شباي زخمي با آغوش تو
زمزمه هاي درددل تو گوش تو
يه سكوت بي هدف تو كوچه ها
التماس از اين دل سنگ پوش تو
من و خاكستر و آب و يك نفس
تو و قلب تو براي من قفس
منم اون عاشق در بندي تو
دستتو به من بده، همين و بس
من رو از خودم بگير، پروازي كن
با نگاهت دل من رو راضي كن
خودت رو از من نگير، وصل بكن
دل من شده اسير، وصل بكن
تا دل خسته ي من آروم بشه
جون بگيره، غصه ها تموم بشه
بگو لايقت شدم، دوستم داري
نمي خواي ديگه منو تنها بذاري
امشب همان شب بود كز ماهم خبر در راه نيست
تصوير زيباي گلم بر صفحه ي اين چاه نيست
من خسته ام، غمگين و درمانده، فنا
آن عاشقي كز عشق خود ساليست گرديده جدا
من ديده بر رخسار او از بهر عشقم دوختم
در راه عشقم، راه او، سر تا به پا افروختم
ظهري، شبي، از بهر دل اي جان جانانم بيا
راهي ندارم سوي تو، ابريست چشمانم، بيا
من را به سوي خود ببر، تنها مرا بر جا مذار
كورم براي نور تو، معشوق من مرحم بيار
تا كي كنم از دوريت زاري و ناله، عشق من
من را به سوي خود ببر تا آشيانه، عشق من

يه طرف كوير خواهش
يه طرف درياي عشق
يه طرف شوق نوازش
يه طرف دستاي عشق
مرحم جرات چيدن
تو مثل غنچه نجيب
منم و گنجي تو سينه
با تو يك راز غريب
منم اون عاشق بودن
صبح فردا رو سرودن
تو همون جوني رو لبهام براي واژه ربودن
تب كوچه هاي وحشت
من و خاموشي و آوار
تو مثل اميد بخشش توي لحظه هاي اقرار
باسه امتداد لحظه نفسم بهونه مي خواد
تو حريم امن دريا دل من يه خونه مي خواد
جايي كه تو آسمونش بغض ابرا وا نمي شه
وقتي احساس زلالت خود بارونه هميشه
من و دريا و شب و اشك
تو و راه بي عبورت
تو ضيافت من و دل خاليه نبض حضورت
باسه تو كه بهتريني اگه ناگفته ترينم
خط به خط نوشته مي شم اگه باز تو رو ببينم
نگاهي! اي پري دامن
كلامي! مهربان با من
تنم از بي كسي پژمرد
بيا تا من
بيا تا من!
یکی من
یکی تو
دو تا ما
ستاره به دستیم
تنها نشستیم
دل به فردایی که تاریکه بستیم
تو...
یه روز...
توی آغوش من...
من دلم برای تو تنگ میشه!
تو بهترین منی
من خیلی دوستت دارم!
این دل نوشته ها برای این هستند که ما دو نفر بفهمیم
که تو بدانی من تو را دوست می دارم
و بدانم که تو می دانی که من تو را دوست می دارم!
من و تو عین دردیم
مگه نه؟
من و تو شب نوردیم
مگه نه؟
ما همه دزد ستاره بودیم
جلوی چشم ماه شب رو ستودیم
ما همه یک رنگ شدیم و رفتیم
اگه تو نبودی
اگه تو ن ب و د ی
من و تو نبود!
مگه نه؟
دل ما برای هم قنج میره
اگه فردا باسه ما شه دیره!
همین امروز رو بخر و بردار
دل من مردَ خدا نگه دار!
من
من و
من و تو
من و تو عین
من و تو عین دردیم!
مگه نه؟!

و تو ای قشنگ ترین آرزوی من به فردا هم فکر کن
به آن روزی که تو می خواهی مرا در حسرت خود بگذاری
و بروی به آن جایی که ما دستی برای هم تکان نمی دهیم
و حلقه حلقه انگشتانمان خالی, سرد یا گرم؛ تنها به دنبال نیمه ی خود هستند
و به آن زمانی که به من وعده ی دیدار می دهی در حالیکه مرا ترک می کنی
و من خیس از وجود توام و لبریز از بغض
و تو در نگاهت فقط خداحافظی ای آمیخته با دلسوزیست
و چیزی بیشتر از آن نمی شود یافت
و وجود خیس و پر من را همه حسرت فرا می گیرد
که چه کارهایی که می شد و انجام نشد
و چه دلی که اینجا
بر پای تو افتاد و تشنه پر پر زد
و تو لبخندی تظاهری می زنی و در حالی که دستهایم را می فشاری
زمزمه هایی می کنی و قولهایی می دهی
و من که می سوزم و داغ می شوم, دست از خیره ماندن به تو برنمی دارم
دستهایم داغ می شوند و تمام وجودم؛ و تو آنها را رها می کنی
دستهای داغم را بر گردنت حلقه می کنم و تو را در آغوش می کشم
همه ی احساسات و وجودم را در کارتنی مقوایی در گوشه ای از شکمم پنهان می کنم
و تمام مغزم را متمرکز می کنم و لبخند می زنم
به روی تو, ای قشنگ ترین آرزوی من
و تو هم پاسخ می دهی لبخند ناگزیر مرا و مرا در آغوشت تحمل می کنی
و من با نگاه تشکر می کنم از تمام فداکاریها و گذشتهایی که تو انجام دادی به هر دلیل برای من
و مرا تحمل کردی
و آن لحظه تمام می شود همه چیز و همه روزها
و تویی که دست تکان می دهی و گاهیی به جلو نگاه می کنی و قدم برمی داری و گاهی دست بر صورت می کشی
در قدمهایت به جلو اشک می ریزی
چرا؟ نمی دانم!
و بعد دستهای اشکی خود را تکان می دهی که خداحافظ
و منم که دنیا بر سرم خراب می شود و از فشار آن در خودم فرو می روم
و این لحظه ی آخر خیلی سنگین است
که از چشمهایم آب می آید و از فشار ناله بر می آورم!
و فقط يک دم تا آن...
و تو ای قشنگ ترین آرزوی من به فردا هم فکر کن
به آن روزی که تو می خواهی مرا در حسرت خود بگذاری
و بروی به آن جایی که ما دستی برای هم تکان نمی دهیم
و حلقه حلقه انگشتانمان خالی, سرد یا گرم؛ تنها به دنبال نیمه ی خود هستند
و به آن زمانی که به من وعده ی دیدار می دهی در حالیکه مرا ترک می کنی
و من خیس از وجود توام و لبریز از بغض
و تو در نگاهت فقط خداحافظی ای آمیخته با دلسوزیست
و چیزی بیشتر از آن نمی شود یافت
و وجود خیس و پر من را همه حسرت فرا می گیرد
که چه کارهایی که می شد و انجام نشد
و چه دلی که اینجا
بر پای تو افتاد و تشنه پر پر زد
و تو لبخندی تظاهری می زنی و در حالی که دستهایم را می فشاری
زمزمه هایی می کنی و قولهایی می دهی
و من که می سوزم و داغ می شوم, دست از خیره ماندن به تو برنمی دارم
دستهایم داغ می شوند و تمام وجودم؛ و تو آنها را رها می کنی
دستهای داغم را بر گردنت حلقه می کنم و تو را در آغوش می کشم
همه ی احساسات و وجودم را در کارتنی مقوایی در گوشه ای از شکمم پنهان می کنم
و تمام مغزم را متمرکز می کنم و لبخند می زنم
به روی تو, ای قشنگ ترین آرزوی من
و تو هم پاسخ می دهی لبخند ناگزیر مرا و مرا در آغوشت تحمل می کنی
و من با نگاه تشکر می کنم از تمام فداکاریها و گذشتهایی که تو انجام دادی به هر دلیل برای من
و مرا تحمل کردی
و آن لحظه تمام می شود همه چیز و همه روزها
و تویی که دست تکان می دهی و گاهیی به جلو نگاه می کنی و قدم برمی داری و گاهی دست بر صورت می کشی
در قدمهایت به جلو اشک می ریزی
چرا؟ نمی دانم!
و بعد دستهای اشکی خود را تکان می دهی که خداحافظ
و منم که دنیا بر سرم خراب می شود و از فشار آن در خودم فرو می روم
و این لحظه ی آخر خیلی سنگین است
که از چشمهایم آب می آید و از فشار ناله بر می آورم!
تو اين روزا كه مي نگريم به بادنماها، بادسنج شده اند...

اوني كه مدعي بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بي خبر رفت و تو اين بيراهه ها
رد پاشم باسه چشمات جا نذاشت
من هر ثانيه و جنون تو
واسه من همين خيالتم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما كه دستمون به هم نمي رسه
با حرير پيله هاي كاغذي
باسه من جاده رو ابريشم نكن
من به پروانه شدن نمي رسم
حرمت فاصله مونو كم نكن
تو دل سوزوندي
باز چرا نموندي؟

رهسپارم جاده هاي خستگي را در سكوتي سرد
در گريزم از شبي كه بي تو پاييز گريه مي كرد
تو دلم را با نگاهت چون دريچه مي گشايي!
و مرا زخميست در غروب رفتن تو
و مرا درديست از غم دل كندن از تو
اي پرنده
اي مسافر
تو كجايي؟
توي خاك غربت در چه حالي؟
مي خواهم با تو باشم تا هميشه
سبز و ساده
مثل بارون توي بيشه
مي شد از شب قصه ها گفت با ترانه
با زبان شنبم و گل، عاشقانه
همنشين راز جنگل
آب چشمه
خواب خورشيد
وقتي شبنم مي كشه دست بر تن گل
گيسوي بيد
حالا سهمم شده از شب گونه اي خيس
پاي ديوار كه رو سينه ش پنجره اي س
رفتي تو
چشم من موند مثل ماهي روي ساحل
جاي ماها
روي شنها
يادگاري مونده يك دل
رفتي تو
تا هميشه
آبي اوج
در سفر شد سرنوشتم مثل يك موج
نه ديگه اين واسه مال دل نمي شه
هر چي من بهش نصيحت مي كنم
كه بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه
مي گه
يا اسم آدم دل نمي شه
يا اگر شد ديگه عاقل نمي شه
بش مي گم
جون دلم اين همه دل توي دنياست
يه كدوم مثل دل خراب صاب مرده ي من
پاپي زنهاي خوشگل نمي شه
چرا ازين همه دل يه كدوم مثل تو ديوونه ي زنجيري نيست؟
يه كدوم صبح تا غروب تو كوچه ول نمي شه...
مي گه
يك دل مگه از فولاده؟..
كه تو اين دوره زمونه چششو هم بذاره
هيچ چيزي نبينه
يا اگر چيزي ديد خم به ابروش نياره
مي گه
آخه بابا جون اون دل فولادي دست كم دنبال كيف خودشه
ديگه از اشك خودش زير پاش گل نمي شه
مي گه
هر سكه مي شه قلب باشه
اما هر چي قلب شد دل نمي شه
نه ديگه!
نه ديگه....
اين واسه ما دل نمي شه
اي رسيده وقتي رفتي...
پنجره باز و بسته كن
ياد هواي ابري و ابراي دل شكسته كن
پنجره باز و بسته كن
ياد پرنده، آسمون، نسيم ريشه بسته كن
در پي پاره ي تنم
زخمي در به در منم
لالم و در سكوت خود بر سر و سينه مي زنم
روزي نمي رسد كه من به روي تو خو كنم
خواب تو را عزيز من، چگونه آرزو كنم؟
پنجره باز و بسته كن
....
نظرات ()
