تعريف من... تعريف تو!
به دیروزی فکر میکردم
که امروز فردای آنست
و به یک جملهی دیگر بر پای تخته سیاه عمرم
پرسیدم از باد
که میوزید بی ترانه و بی اشتیاق
"دنیا چگونه است؟"
سوزید و رفت
پرسیدم از نم باران
که میزد بر گونههای گرم و خیسم
"دنیا چگونه است؟"
سری خورد و در چانهام لحظهای مکث کرد و افتاد
پرسیدم از خندهی کودک
که مینشست بر لب او در میان بازی
"دنیا چگونه است؟"
کودک زمین خورد و خنده جایگزین شد
پرسیدم از ...
از کسی نپرسیدم و به آسمان خیره شدم و غروب را لمس کردم
جیزهایی در زندگی وجود دارند که با وجود حضور، نه دیده میشوند و نه میتوان آنها را لمس کرد
تنها میتوان در دل آنها را فهمید
...
ای خوب من...
بهار من بوی خزان میدهد
چندی به ابرها بگو ببارند امشب
دلتنگیهای من در حضور تو بیداد میکنند
این مغروران بالفطره میخورند وجود مرا
انتظار آن میکشند که بروی
و مرا بکشند
بفشارند گلویم را همگی
بغضهای کهنه
ببین و رد شو
نظارهای ساده بر غربت من
در این روزهای پر باد
غمها را با هم نوشتهایم
بر روی دیوارهای شهر
آنان که جستجوی شغل بر رویشان امید ما بود
قدمهایمان گرم است
اگرچه از فردا خبر داریم
از جدایی
دستهایم تنها تو را دارند
به بغضهایم توجه میکنی؟
چشمهایم فقط و فقط تو را دارند
به اشکهایم مینگری؟
دو سبد عشق و یک دسته فرشته
با چند خط شعر
از من به تو تقدیم میشوند
خوب شو...
خوب بمان...
خوب برو...
خوبتر شو...
خوب خوب بمان...
خوب خوب خوب خوب...
تا ابد ای خوب من!
اين دل نوشته ها را...
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك، چهره ي تو را هاشور مي زند!
هم خانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
