ای عشق، کجا به من فتادی؟
وی درد، به من چه رو نهادی؟

ای هجر، به جان رسیدم از تو
بس زحمت و دردسر که دادی

از یار خودم جدا فکندی
آخر تو به من کجا فتادی؟

هرگز نکنم تو را فراموش
ای آنکه مرا همیشه یادی

خرم به غم تو چون نباشم؟
چون تو به غمم همیشه شادی

تا چند خوری، دلا، غم جان؟
با غم همه وقت در جهادی

بگذر ز سر جهان، عراقی
انگار نبودی و نزادی


عراقی

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥


 

در این نزدیک یک ماه به هوایی پریده ام که خداوندگار دستی بر ته دستم کوبید!

و من و او و خدا سه نفری چای خوردیم و کف در کف چرخیدیم

از عشق و از هیچ چیز دیگر...

از حرف زدن نمی گویم!

از هوا می گویم و از دلها که رابطه ی این دو را هنوز نفهمیده ام!

مرا در کوی رندان رد پا نیست       شبم را دوستی شمس و ضحی نیست

به جانم شوکران را می پذیرم       که  دردم  را به جز مردن  دوا نیست

  

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥


 

پرنده باش...

همچون آن گنجشک سرماخورده ی عصرهای خاکستری پاییز

خنک و خاکی! کز کرده و پوش داده پرها را در گوشه ای از زیر شیروانی چوبی خانه ی روبرو...

که دیواری کاهگلی دارد و در دیوار سوراخی که انتهایش بسته است!

پرنده نمی شوی؟ یا نمی خواهی باشی؟ نباش!

گربه ای باش که در کمین است و برایش کمیت مهم است و بس!

گربه ای که عصر پاییز یا زمستان یا بهار یا تابستان در کنار باغچه قدم می زند

مگر پرنده ای رد شود از روی باغچه و دانه ای روی زمین ببیند و به شوق آن برآید

در باغچه شود و آن را بخورد و خورده شود!

همین است که گربه ها بهار و تابستان لاغرند از گرما نیست!

آدم هم باش اما آدم پرنده ای یا گربه ای!

یا بپر یا بجه!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥