با او...

با چندین ترانه نمی شود احساس را بیان کرد
آن طور که گونه هایمان به هم می گویند
وقتی به هم می رسند و ما لبخند می زنیم!

گذشته هایی که در تو ذوب شده را جمع کرده ام
بیا از مذاب آنها آینده ای بسازیم که بلوری باشد
هر چند گذشته ام مرکبی از طلا و فاضلاب بوده!
کیمیاگری در خون من و توست!
دستان تو و چشمان من گواهی می دهند

مثل یک ملودی زیبا که در گوشه ای خاص از یک سبک جدید وارد موسیقی می شود
تو بدون درد و خونریزی در جایی لانه کردی که بدون اجاره بهاست!
برای حضور گرم و مهربان تو متشکرم...

غوغای دستان تو بر روی دستان من...
تو یک نوازنده ی حرفه ای و من یک ساز با دو پرده
زخمه بزن آنطور که جان از من جدا کنی
و من در شور تو فریاد می زنم که آی عشق! ادرکنی!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥


با تو....

در کنار همه ی ستاره های کم و بیش آجری اطرافم
یک خورشید یافته ام به رنگ تو! پر از نور
مراسم ستاره چینی از آسمان گونه های او را به من یاد بده!

در اوج سقوط از میان ابرهای باورهایم
دو چشم باز کرده ام و دو ختم به یک دست
که در یک انگشتش حلقه ای دارد با نگین
و من با دیدن آن گذشته و آینده را می بینم
در یک نگین کوچک و سفید
هم تو جا می شوی... هم من... هم او... هم دیگران

دیروز صبح بود که از خودم پرسیدم و بعد از تو
که چرا به دیوار نام نهادند دیوار
و تو جواب مرا با تمسخر دادی که حال مرا بگیرند
من حالم از آنها گرفته نشد!
حالم از تو گرفته شد که روبروی من ایستاده بودی و به دیوار پشت کرده بودی
و بوی تو نمی آمد
و این چند خط را نوشتم که شاید روزی سر که برگرداندیو اینحا را آشنا یافتی ببینی
و پشت به دیوار نکنی
و بوی تو بیاید در مشام من خانه کند!

تو اصلا می دانی بر من چه می گذرد؟
تو اصلا می دانی که بر دگران چه می گذرد؟
تو اصلا می دانی من در برابر این شرایط چه می کنم و دگران؟
تو فقط مفهوم ادعا را فهمیده ای...
همانکه بارها بر سر من کوفته می شود

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥


 

و این روزها که دلم گرفته است...
و این ساعتها که جای خالی تو را احساس می کنم...
و این دقیقه ها که صدای تو در گوشم نمی پیچد...
و این ثانیه ها که از ذهنم می گریزی...
و تمام این لحظه ها که من بعد تو و بی تو هستم

ظلم است اگر کلیشه وار شعری بنویسم و گاهی ابراز ناراحتی کنم!
که من برای عشقم چه کرده ام؟

این روزها مانند یک ریتم غمناک که فقط وفقط برای همین لحظات درک شده است
              مانند یک ابر خاکستری پر رنگ در اواسط رو به آخر آبان ماه
               مانند یک ستاره که تمام شب را به امید آنکه بادی بوزد و ابرها را ببرد
               مانند شعرهای خشک شده بر روی کاغذهای نم دار 
               و همانند تمام صبحهای شنبه
                چیزی را در بغل گرفته ام و فشار می دهم و گاز می گیرم
                و این فرو می برد این همه بغض نهفته در چندین کلمه را
                و آماده می شوم برای لبخند

که لبخند آغاز آن بغضیست که برای تو تر می شود! 


 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥