یکی من
یکی تو
دو تا ما

ستاره به دستیم
تنها نشستیم
دل به فردایی که تاریکه بستیم 

تو...
یه روز...
توی آغوش من...
من دلم برای تو تنگ میشه!

تو بهترین منی
من خیلی دوستت دارم!

این دل نوشته ها برای این هستند که ما دو نفر بفهمیم
که تو بدانی من تو را دوست می دارم
و بدانم که تو می دانی که من تو را دوست می دارم!


  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥


 

من و تو عین دردیم
مگه نه؟

من و تو شب نوردیم
مگه نه؟

ما همه دزد ستاره بودیم
جلوی چشم ماه شب رو ستودیم
ما همه یک رنگ شدیم و رفتیم

اگه تو نبودی
اگه تو ن ب و د  ی
من و تو نبود!
مگه نه؟

دل ما برای هم قنج میره
اگه فردا باسه ما شه دیره!
همین امروز رو بخر و بردار
دل من مردَ خدا نگه دار!

من
من و
من و تو
من و تو عین
من و تو عین دردیم!

مگه نه؟!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

 

 

و تو ای قشنگ ترین آرزوی من به فردا هم فکر کن

به آن روزی که تو می خواهی مرا در حسرت خود بگذاری

و بروی به آن جایی که ما دستی برای هم تکان نمی دهیم

و حلقه حلقه انگشتانمان خالی, سرد یا گرم؛ تنها به دنبال نیمه ی خود هستند

 

و به آن زمانی که به من وعده ی دیدار می دهی در حالیکه مرا ترک می کنی

و من خیس از وجود توام و لبریز از بغض

و تو در نگاهت فقط خداحافظی ای آمیخته با دلسوزیست

و چیزی بیشتر از آن نمی شود یافت

و وجود خیس و پر من را همه حسرت فرا می گیرد

که چه کارهایی که می شد و انجام نشد

و چه دلی که اینجا

بر پای تو افتاد و تشنه پر پر زد

و تو لبخندی تظاهری می زنی و در حالی که دستهایم را می فشاری

زمزمه هایی می کنی و قولهایی می دهی

و من که می سوزم و داغ می شوم, دست از خیره ماندن به تو برنمی دارم

دستهایم داغ می شوند و تمام وجودم؛ و تو آنها را رها می کنی

دستهای داغم را بر گردنت حلقه می کنم و تو را در آغوش می کشم

همه ی احساسات و وجودم را در کارتنی مقوایی در گوشه ای از شکمم پنهان می کنم

و تمام مغزم را متمرکز می کنم و لبخند می زنم

به روی تو, ای قشنگ ترین آرزوی من

و تو هم پاسخ می دهی لبخند ناگزیر مرا و مرا در آغوشت تحمل می کنی

و من با نگاه تشکر می کنم از تمام فداکاریها و گذشتهایی که تو انجام دادی به هر دلیل برای من

و مرا تحمل کردی

و آن لحظه تمام می شود همه چیز و همه روزها

و تویی که دست تکان می دهی و گاهیی به جلو نگاه می کنی و قدم برمی داری و گاهی دست بر صورت می کشی

در قدمهایت به جلو اشک می ریزی

چرا؟ نمی دانم!

و بعد دستهای اشکی خود را تکان می دهی که خداحافظ

و منم که دنیا بر سرم خراب می شود و از فشار آن در خودم فرو می روم

و این لحظه ی آخر خیلی سنگین است

که از چشمهایم آب می آید و از فشار ناله بر می آورم!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


و فقط يک دم تا آن...

و تو ای قشنگ ترین آرزوی من به فردا هم فکر کن

به آن روزی که تو می خواهی مرا در حسرت خود بگذاری

و بروی به آن جایی که ما دستی برای هم تکان نمی دهیم

و حلقه حلقه انگشتانمان خالی, سرد یا گرم؛ تنها به دنبال نیمه ی خود هستند

 

و به آن زمانی که به من وعده ی دیدار می دهی در حالیکه مرا ترک می کنی

و من خیس از وجود توام و لبریز از بغض

و تو در نگاهت فقط خداحافظی ای آمیخته با دلسوزیست

و چیزی بیشتر از آن نمی شود یافت

و وجود خیس و پر من را همه حسرت فرا می گیرد

که چه کارهایی که می شد و انجام نشد

و چه دلی که اینجا

بر پای تو افتاد و تشنه پر پر زد

و تو لبخندی تظاهری می زنی و در حالی که دستهایم را می فشاری

زمزمه هایی می کنی و قولهایی می دهی

و من که می سوزم و داغ می شوم, دست از خیره ماندن به تو برنمی دارم

دستهایم داغ می شوند و تمام وجودم؛ و تو آنها را رها می کنی

دستهای داغم را بر گردنت حلقه می کنم و تو را در آغوش می کشم

همه ی احساسات و وجودم را در کارتنی مقوایی در گوشه ای از شکمم پنهان می کنم

و تمام مغزم را متمرکز می کنم و لبخند می زنم

به روی تو, ای قشنگ ترین آرزوی من

و تو هم پاسخ می دهی لبخند ناگزیر مرا و مرا در آغوشت تحمل می کنی

و من با نگاه تشکر می کنم از تمام فداکاریها و گذشتهایی که تو انجام دادی به هر دلیل برای من

و مرا تحمل کردی

و آن لحظه تمام می شود همه چیز و همه روزها

و تویی که دست تکان می دهی و گاهیی به جلو نگاه می کنی و قدم برمی داری و گاهی دست بر صورت می کشی

در قدمهایت به جلو اشک می ریزی

چرا؟ نمی دانم!

و بعد دستهای اشکی خود را تکان می دهی که خداحافظ

و منم که دنیا بر سرم خراب می شود و از فشار آن در خودم فرو می روم

و این لحظه ی آخر خیلی سنگین است

که از چشمهایم آب می آید و از فشار ناله بر می آورم!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥