اگه اختيار دستمان دست عقلمان بود نه خدايی لازم بود نه پيغمبری نه ...

فقط لازم بود تو باشی و منی که دستم در اختيار عقلم است!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥


 

 

مشق امشبم ۱۴ صفحه غلط کردم

                     ۶ صفحه دوستت دارم

                       و بعد يک نقاشی از روی ماه تو بکشم تا تو بيايی

و ديکته بگويی و زير آن امضا کنی و در کنار تشکر و اينهايی که برای معلمم که خودتی می نويسی از من گلايه کنی ولی در آخر بنويسی
{که البته بچه ی خوبيه!}

منم هی نگاهت کنم و هی قربون صدقت برم

هی بکشمت توی بقلم و هی موهای تو رو بو کنم!

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥


 

 

د ر باغچه ي مغز كسي كه فكر مي كند سكس نمايش فيزيكي عشق است هويج هم بار نمي آيد.

You cannot find anything –even decayed garbage- in sb’s mind who believes Sex as physical response to Love.

پروفسور لو سين دو غين

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥


 

 

يه جواب ساده داريم براي دلتنگي هامون

در دلها بسته باشه، محض راستي، بي چند و بي چون

سر راه دلواپسي ها سنگهاي يخي مي اندازيم

بازي عشق و وفا رو به جداييها مي بازيم

چشم روي شما مي بنديم، تو نبودنت مي خنديم

همه مي دونن هيچيم بي تو، نمي پرسه كسي چنديم!

صبح و شب فاصله داره روزايي كه تو نباشي

كاش مي شد تو بياي و تو ي اين فاصله جا شي

آرزوهامون تموم شد، دنياي ما آخراشه

شما هم برو سلامت، هيچ خيالتم نباشه!

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥


 

"با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم

كه شهيدان كي اند اين همه خونين كفنان

گفت حافظ من و تو محرم اين راز ني ايم

از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان"

موسيقي منتخب: راز و نياز -  حسين عليزاده

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥


 

كاش مي شد كه ارزش پولها به مساحت آنها بود

آنگاه دو پول قرمز بيشتر از يك پول سبز مي ارزيد – روياي بچگي

 

كاش مي شد دلها هم مثل مخ ها تك جهته بود

آنگاه غصه ي فريب زور و زر را نمي خورديم و ترس و غم محو مي شد – دنياي بچگي

 

كاش مي شد شبها كه زير آسمان دراز مي كشيديم باز هم گريه مي كرديم

آنگاه مرز بين ترس و دلتنگي به باريكي گيسوي دختركي بود كه پنجره ي اتاقش رو به باممان باز مي شد – عشق بچگي

 

كاش مي شد يك اتاق از قصه و ترانه لالايي داشتيم

آنگله همه ي روزها را فقط با خاطره ي قصه هايي كه با تو خوابمان كرد و ترانه هايي كه براي تو سروديم، شب مي كرديم – خواب بچگي

 

كاش مي شد دلمان براي تو كه تنگ مي شد بهانه ات را مي گرفتيم و پا بر زمين مي كوفتيم

آنگاه كسي پيدا مي شد كه براي نق ما تره اي خورد كند و تو را به داد من برساند –  تب بچگي

 

كاش مي شد هر وقت اراده مي كرديم شب جمعه مي شد و مسيرمان كج مي شد

آنگاه سري به تو مي زديم  حتي به  به بهانه ي خرماهايي كه مغز گردو وسط آنها گذاشتند – بهانه ي بچگي

 

كاش مي شد در اين ساعات كه دلم گرفته مي بودي

كاش مي شد وقتي دلم داد مي خواد تو در دلم باشي

كاش مي شد در همين لحظه اي كه تايپ مي كنم تو هم در آغوشم نشسته بودي

كاش مي شد به تمام ترانه هاي من گوش مي دادي

كاش مي شد جايزه هم به من مي دادي

كاش مي شد مي خنديدي و به بوسه هاي من تن مي دادي

كاش مي شد....

 

عيبي نداره!

آرزو بر جوانان عار نيست، چه برسه به بچه ها!

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥