ميدونم...

Waiting

 

مثه اسم خودم اينو ميدونم
ميدونم كه يك نفر يه روز مياد
ميدونم كه وقتي از راه برسه هر چي كه خوبه فقط براي من ميخواد
درا رو وا ميكنم

پنجره ها رو ميشكنم
مژده ديدنشو تو كوچه ها جار ميزنم
وقتي از را برسه

 با بوسه اي قفل اين غمستونو وا ميكنه
منو تو يه شهر ديگه ميبره

 با هواي تازه آشنا ميكنه
توي اين خونه در بسته
توي اين صندوق سر بسته

همه آرزوهام كور ميشه
ميون ديواراي سنگي

ميون اين همه دلتنگي

شوق زندگي ازم دور ميشه
يه نفر داره مياد ديوارارو برداره
يه نفر داره مياد زندگي رو مياره

درا رو وا ميكنم پنجره ها رو ميشكنم
مژده ديدنشو تو كوچه ها جار ميزنم

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

دوست دارم يک روز با دوستانم از سياره ی ديگر به زمين هجوم بياوريم

و همه ی چشم زنگوله ای های زمين را بکشيم

و در زمين تنها تو می مانی

و من از دوستانم می خواهم تا بگذارند ما با هم در زمين بمانيم و دوباره بسازيمش!

همه جا را با خاک يکسان می کنيم!

چه هيجانی!

هيجان با تو بودن هيچ...

تصور کن!‌ هيجان منفجر کردن همه ی آباديهای روی زمين

و هيجان گل بازی برای ساختن دوباره ی آنها!

به سياره فروشی می ارزند!

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥