ميدونم...

مثه اسم خودم اينو ميدونم
ميدونم كه يك نفر يه روز مياد
ميدونم كه وقتي از راه برسه هر چي كه خوبه فقط براي من ميخواد
درا رو وا ميكنم
پنجره ها رو ميشكنم
مژده ديدنشو تو كوچه ها جار ميزنم
وقتي از را برسه
با بوسه اي قفل اين غمستونو وا ميكنه
منو تو يه شهر ديگه ميبره
با هواي تازه آشنا ميكنه
توي اين خونه در بسته
توي اين صندوق سر بسته
همه آرزوهام كور ميشه
ميون ديواراي سنگي
ميون اين همه دلتنگي
شوق زندگي ازم دور ميشه
يه نفر داره مياد ديوارارو برداره
يه نفر داره مياد زندگي رو مياره
درا رو وا ميكنم پنجره ها رو ميشكنم
مژده ديدنشو تو كوچه ها جار ميزنم

دوست دارم يک روز با دوستانم از سياره ی ديگر به زمين هجوم بياوريم
و همه ی چشم زنگوله ای های زمين را بکشيم
و در زمين تنها تو می مانی
و من از دوستانم می خواهم تا بگذارند ما با هم در زمين بمانيم و دوباره بسازيمش!
همه جا را با خاک يکسان می کنيم!
چه هيجانی!
هيجان با تو بودن هيچ...
تصور کن! هيجان منفجر کردن همه ی آباديهای روی زمين
و هيجان گل بازی برای ساختن دوباره ی آنها!
به سياره فروشی می ارزند!
