بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم ...

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

 

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

پرسیدم از نسیم کوی تو

هوای دلربایت را

ای نغمه ای که سروده شد ز نای من

 

در راه تو پوییده ام

دیشب تمام کوچه هایت را

ای آنکه در رهت مانده نشد دو پای من

 

هر لحظه ام می شنوم با جان

نازنینم  صدایت را

من مانده در راه تو تا آخرین نای من

 

می سوزم اندر راه تو

می پویم این تا بی نهایت را

تا عاشقی نبینی تو همتای من

 

سیرم ز دنیای بدون تو

می جویم اندر روح خود ردپایت را

در قلب خود تو واکن جای من

 

هر کاو به عشقی منحصر، کرده فراموش

تا در دلش بشنیده آنگه آن نوایت را

دست از دلم تو برندار، بشنوی ندای من

 

من درس پس می دهم در دادگاهت

گفتم کسی هرگز نگیرد جایت را

بنگر به بنده ی خودت، بنگر خدای من

 

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


کتبا اعتراف...

دیگر ندارم ترسی از شنیدن....

از شنیدن

-عاشقت نیستم-

-عاشقت نبودم-

-دیگر عاشقت نیستم-

- دوستت ندارم-

-دوستت نداشتم-

-دیگر دوستت ندارم-

-بهتر است دوستت نداشته باشم-

-خداحافظ-

دیگر از شنیدن عبارات فوق ترسی ندارم

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

عشق تو
به دشت های سر سبز زیبایی بخشیده
تا وقتی که عاشقم
زندگی زیباست
و زیبایی دنیا
از عشق تو زاده شده است .

دشت ها و چمنزاران
به رنگ گلها می خندند
و انگار کوهها
همان کوههای قدیمی نیستند
از وقتی که عاشق تو شده ام
انگار ، دریا
به ترانه ای بدل شده است
از وقتی عاشق تو شده ام
از شادی
در پوست خود نمی گنجم
در چهره ها
از خشم و اندوه و مه خبری نیست
انگار ، تمام آدم ها
خوب و مهربان شده اند ...

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

وقتی جدا می شدیم
دریافتم
که من و تو یک کلمه ایم
و آن کلمه
دو هجایی ست مثل اسم زیبای تو
یکی تو
یکی من
حالا اگر دیداری در کار نباشد
آیا این کلمه معنایی خواهد داشت ؟ ...

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

گذشته ام از باد در یاد روزگاران

در این نهایت عشق

در این هوای تو!

من فکر می کنم اما نه به عشق

من فکر می کنم به آنچه است در اندیشه مان

فکر من

زندگی من

عمر من

عشق من

خطوط نوشته بر کاغذ خیسی است که تو آن را نگاه می کنی

و من تو را...

و من عشق می ورزم در نهایت

و تو فکر می کنی یا نمی کنی اما نگاه می کنی

و من و عشق به تو... در نهایت...

و کیست که ببیند کاغذ خیس نوشته های خود را پخش می کند آرام

و من فکر می کنم و تو احساس

و نگاه ما که به هم دوخته شده است در یک عصر زمستانی

که ۲۹ام روز من و توست و به مبارزه ی ۲۳ام آمده است!

من فکر می کنم... تو نگاه!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥


 

چگونه مي توان
از تو
عبور كرد
دوست داشتن ات
آشوب روياي ديگري است
ميان نبودن و بودن
خانه ات آباد ...

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥