شعر ضد شعار...

عشق یک حکومت دو نفره است با یک پادشاه و یک رعیت

پادشاه معشوق است و رعیت قلب عاشق

 

چو عاشق شدی پرده از دل بر آر

بر آن دستی بنه و بر چشمت گذار

 

 

در عشق نه زاری است و نه گریز

نه دلخوریست و نه اخم

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشق بازان که چنین مستحق هجرانند

 

 

عشق دنیای فراتر از من و دنیای دیگری شدن است

عاشق خود فراموش و یکه بین

صورت معشوق را در وجودش متجلی می بیند

و سیرت او را در قلبش روان

 

شاعر تو بودی نه من! من از تو می نوشتم

دست تو رهبرم بود، نه خط سرنوشتم

میلادم از تو بوده، پیش از تو من نبودم

در من نگفته گم شد شعری اگر سرودم

اکنون که خود فراموش، سر تا به پا تو هستم

آزادم از تعلق، بی باده مست مستم

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥