اعتراف...
همه می دانند...
تو بیش از همه می دانی
آنچه را که باید بدانی
از خودت
از من
از ما
آنچه تو می گویی درست خواهد بود
دیر یا زود...
روزها گر رفت گو "رو! باک نیست!"
تو بمان! ای آنکه جز تو پاک نیست
برف که می آید بوی تو هم همراهش
باران که می آید بوی تو هم همراهش
او که می آید...
من که می آیم...
دستم که ضمن خمیازه جلوی دهانم می آید...
همه ی اینها می آیند گاهی
اما بوی تو همیشه می آید
خیسم کن از باران مهرت ای گوهربار
مستم ز چشم نازنینٍ دلربا یار
دستم رها نکرده و نمی کند تو
من را ز عشقت نازنین نمی شود عار
چشمم ستاره می شود با روی ماهت
بی تو ببین این دو ستاره گشته اند تار
یارم بمانی و بخوانی این ترنم...
عشقم شود چشم عنودت را همی خار
تا در دست در دامان یار نازنینم...
دارم، ندارم ترس از حیله ی اغیار
یا رب به لطف خود نگه دارش برایم
که در دنیا ندارم غیر او یار
سهم من...
«ناله و درد و فغان از سر اکسیر تو عشق
عشق معشوق ز عمر دل من می کاهد»
این چه حرفیست که عاشق زند آن؟
غنچه را گل شدنش می باید
گر سراپا همه عشقی، تو ز انبار وجود
جز به معشوق کسی از دو جهان می خواهد؟
سهم دل عشق شد و عاشقی هم کارش بود
عاشقی نیست که از عشق خودش می نالد
دل عاشق بنوشت شعر نه سر انگشتان
روز و شب از نفس عشق تو او می خواند
در ستایش همه اندازه ی یک تار مویت
چنگ بردار که عاشق به صدای خوش آن می بالد
کی دل عاشق و رسوای من آرام گرفت...
جز به وقتی که لبم بر لب تو می خوابد
رو مکن کج به من آن گونه که دی می کردی
قلب عاشق بجز اندر ره معشوق کجا می ساید؟
کن نظر بر من عاشق که دیگر مردم
قسمت من تو شوی در ره عشقم، شاید
نظری کن تو به قدیما نیز
