بعد از هفت ماه یه گریه هی سیر کردیم!
سخت بود اما ضمن آن فکر هم کردیم
به آنچه گذشت
فهمیدیم که از تمام این 20 سالی که گذشت هیچ نفهمیدیم
هیچ نبردیم حتی یک دل!
حتی یک دست.....
یک دست که یک صورت را نوازش می کند
نشستیم در کنار این جوی و منتظر شدیم تا کسی بگذرد
ردپای او را بر روی آب نقاشی کردیم و در ذهنمان چسباندیم
ساعات افسرگیمان
که اکثرا شبها و آخر هفته هامان است با آن سپری کردیم
همین است که یک رادیو گوش کن حرفه ای شدیم!
من و ویرانی....
من و خاموشی....
یک و نیم ساعتی با هم حرف زدیم!.... صحبت از هیچی بود
2569کلمه بکار بردیم! خیلی خسته ام کرد....
تصمیم گرفتم که به دنبال کشف پارکهای اطراف خونه ی جدید برم
یه روزنامه فروشی پیدا کردم و یه روزنامه خریدم
- یه پاکت سیگار هم بدین
بی اختیاربود
- چی باشه؟
- ممم.... من فقط 700 تومن دارم!
تا به اولین پارک برسم نصف پاکت تموم شده بود
فقط به عکسای روزنامه نگاه می کردم و داشتم به تمام حرفاش فکر می کردم
مخصوصا به اوئن حرفایی که نفهمیده فقط جوابی داده بودم
جوابی داده بودم که همه چیزو پنهان کنم
جوابی داده بودم که لجبازی کنم
یا به هر دلیل مسخره ای جوابی داده بودم که اونی نباشه که اون می خواد!
روی یکی از صندلیهای شطرنج پارک نشستم و به روزنامه خوندن ادامه دادم
سیگارام تموم شد
روی میز و روزنامه ولو شدم و خوابم برد
خواب دیدم که همون جا مقابلم روی صندلی جلویی یه دختری نشسته و داره حرف می زنه
اما من هیچی نمی فهمم
بعد اون اومد و ما رو دید
سریع خودشو به من رسوند و یه دشنه از جیبش در آورد
به زیر گلوم فشار داد و تا پایین شکمم کشید و یه خط درست کرد
بعد دست دیگشو انداخت تو شکمم و هرچی توش بود در آورد
در حالی که روده هام توی دستش بود و تکونشون می داد قهقهه ی مستانه ای
می زد!
منم به شکمم بازم که ازش خون فواره می زد خیره بودم
که اون دختر اومد شکمم رو سریع بست و دوخت!
انگار اصلا چاقویی نخورده بودم!
دختررو ول کردم و رفتم تا صورتم رو بشورم
مسئول پارک اومد و بيدارم کرد!
