بعضی مواقع خیلی خسته می شوم
حتی از خودم هم خسته ام
به خودم می خندم
میان عروسکهایم می خوابم
بعضی مواقع آنقدر تند می رانم و می روم
تا فقط ترس و خطر را احساس کنم
میخواهم جیغ بزنم
این باعث می شود که احساس زنده بودن بکنم!
حرکت در پیاده روها و روی خط کشی خیابان ها زندگی مرا خیلی خسته کننده می کند
می خواهم بدانم که تا حد نهایی خودم... تا آنجا که می توانستم بوده ام!
در این زندگی ام هر چند کوتاه!
جایی پشت تمام وحشتهایم
بیا و هر چیزی که باعث شود من احساس زنده بودن بکنم را به من بده!
آیا این کافیست که نفس بکشیم؟
آیا این کافیست که فقط عاشق هم باشیم؟
یکی بیاید و قلبم را بیررون بکشدو بگذارد تا آنقدر خونریزی کند تا من بمیرم!
این همان عشقی است که ما داریم!
تمام پرده ها را کنار بزن
چشمهایت را طور دیگری باز کن
به من و او باز هم نگاه کن
آیا بین ما عشق می بینی؟
از روی دیوارها بپر و به این طرف دیوارها بیا
ببین که ما دستهای همدیگر را می فشاریم
از روزمرگیهای شما جدا شده ایم
به تمام فرداها با این دستهای در هم قلاب شده سلام کرده ایم
ببین چقدر زیباست
تو می خواهی این زیبایی ها را نداشته باشیم
همه ی این زیبایی ها برای همه ی ماست!
من می خواهم هر چیزی باشم بجز آنچه همه هستند
بجز آنچه خسته کننده و تکراری به نظر میرسد
بدون آنکه امیدی به آینده داشته باشم
نه با او
نه با تو
نه با هیچ کس دیگر
نمی مانیم!
دم را غنیمت می شماریم؟!
صدو يازده هزارو صدو يازده.....

دل ما درد می کنه باسه عاشقی
سر ما می سوزه برای شیدایی
آخ که دیوونه ی نگاهتونیم
ما که گفتیم می میریم برای خنده هاتون
ما که همه ی دادهامون اسم شما بود
ما که سرمون درد می کنه برای درد سر
ما که....
ما که هزار تا ویژگی داریم!
نیستن ده تاشون اونجوری که می پسندیشون؟
یه هفته مرخصی می دیم به قلبهامون
تو این یه هفته هر جا که دوست داریم می دویم
ذوق می کنیم از اینکه تیم فوتبالمون می بره
فیلمهای خنده دار و قشنگ می بینیم که حرفی از اون سه حرف توش نباشه
گردهمایی می ذاریم
بازم می دویم
ذوق می کنیم و ذوق مرگ می شیم
بدون اون سه حرف می میریم!
........
از خواب پریدم
4شنبه های کذایی که هیچ وقت سر کار نمی رفتم تموم شده بود!
برای اینکه سرم گرم شه سلزو آواز دم کردم
خیلی بار تا 1...2...3...4.. گفتم تا شروع کنم
اما هول می شدم یا خنده م می گرفت!
داشتم تو همون احوال 6و8 می زدم که زنگ به صدا در اومد
در رو باز کردم
شاید بیشتر یه عادت بود
دوباره زنگ به صدا در اومد
--کیه؟
- پستچی.... نامه سفارشیه باید امضا بدین
- از کجا؟
-...... تهران!
یعنی کی می تونه باشه؟ خیلی وقته از تولد فراموش شده ی من گذشته
اخلاق احمقانه ی سگی من توی این ماه اخیر هم به هیچ کس اجازه نمی ده که با من شوخی کنه یا سر کارم بذاره
با عجله بسته رو باز کردم و توش یه کاست پیدا کردم
به فکرم رسید که یه شوخی مضحک که برام به خاطر چند وقتی که سر کار نرفته بودم کاست خالی فرستادن تا گوش کنم!
کلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم کاست رو گوش بدم
چیزی که نه تنها خودم هیچ یک از شخصیتهای درونم هم باورشون نمی شد!
چیزی که می شنیدم صدای اون بود
صدای اون که از برنامه ی کارهایی که توی این چند روزی که با هم حرف نزدیم
می گفت
از فیلمهایی که CH2 توی این چند روز پخش کرده
از حوادثی که توی روزنامه ها و مجله ها خونده
از غذاهای جدیدی که پخته
از تابلوها و قطعه های جدیدی که ساخته
برای تیتراژ خاتمه هم از بابک امینی زد و خوند
همیشه این قطعه رو عالی اجرا می کرد
- چون واقعا عاشق بود-
هنوز توی شک دریافت این کاست بودم
یک بار هم از خودش من یا ما نگفته بود!
حس خارش تمام وجودم رو گرفته بود
وری به چندین بسته چیپس نیاز داشتم
پر بودم....
جیغ زدم : " سیرک سه روزه ی سیستان سیل زده ی سهمگین سهیل آباد"
حالی خالی بودم
خودم رو توی تخت پرت کردم و سرو رو روی بالش فشردم
منم می خوام حرف بزنم
به اندازه ی یه کاست!
