
ديروز بود که باران آمد
من برگهای چنارها را زير پاهايم لمس نکردم
مگر زير آنها قاصدکی باشد
بگويد که اينست پاييز!
بگويد که رسيدست ميعاد.....

این چیزایی که اینجا می خونی برات آشنا نیستن؟
چیزی یادت نمیاد؟
آره.....
همه رو توی دفتر عشقمون خوندی
دفتری که چند روزیه توی رودخونه ای افتاده که ته نداره
یادته چقدر دوستت داشتم؟
بغضم چند روزه داره خفم می کنه
توی اون دفتر راه حل این مساله رو نوشته بودیم
می دونی چقدر دوستت دارم؟
هر صفحه ی این دفتر رو با اسم تو
که صدات میکرد :
آی عشق
پر کرده بودم....
به خدا خسته شدم
تو هیچی نمی دونی...
من می دونم دوستت دارم
بی تو می میرم
پناه بغضمی
تنها مشکل اینه که نمی دونم کی هستی؟
اینه که گریمو در میاره...
پس نگو چرا با این هیکل گریه می کنی.....
کوچ عاشقانه ی تو
ای تو جاری توی رگهام, صدای های نفسهام
ای که بوی تو رو داره, لحظه های خواب و رويام
فرصت بودن با تو اگه حتی يه نفس بود
برای باور بودن همه چيز و همه کس بود
کاش می شد با تو بهار آرزوهام پا بگيره
کاش می شد با تو دوباره زندگی معنا بگيره
کوچ عاشقانه ی تو لحظه ی شکستن من
خلوت شبانه ی من تا هميشه از تو روشن
از غم نديدن تو گریه کردم تو نديدی
هق هق تلخ صدامو تو نبودی نشنيدی
و من آخر در يک روز پاييزی همراه پرستوها
به سوی چشمه های نور می آيم
و من
همدست بارانهای حاصلخيز در يک روز توفانی
از اين خواب
از اين خواب خرگوشی
می روبم تمام پلکهای خسته و سنگين را!
