آهسته و کنار هم از دفتر بیرون اومدیم

حتی صدای دزدگیر ماشینم توی وجودم تغییری ایجاد نکرد

یه ماشین شده بودم

به طرف ماشین رفتیم و با اون سوار ماشین شدیم

راه افتادیم و اون رو به خونه رسوندم

ماشین رو خاموش کردم و در و باز کردم و بیرون رفتم

در عقب رو باز کردم و از روی صندلی کیف و ژاکتم رو برداشتم

- خدافظ.....

در رو بستم

یه نگاه ساده کردم و توی طول خیابون به راه افتادم

سریع خودشو از ماشین بیرون رسوند

- یادت نره!

- چی؟

خیلی آروم ادامه داد

- شب منتظر تماستم!

برگشتم و به راه ادامه دادم

 

 

توی غورت دادن بغضهام حرفه ای شدم!

پیاده گز کردم تا به باغچه رسیدم

- دیزی دو نفره؟

- مثل همیشه!

- خانمت کجاس؟

- جدا شدیم....

دیزی رو تا ته خوردم و راه به طرف خونه ی اجاره ای جدیدم کج کردم

وقتی به خونه ی جدید رسیدم دنبال توالتش گشتم

نیم ساعتی توی اونجا تلف کردم

بدون گریه خالی شدم

توی تخت دراز شدم تا شب برسه...

برای حرف زدن باید جون داشته باشی و حوصله!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤