داستان خرسهای پاندا....
صبح
اتاقي به هم ريخته، مي توان روي تختخواب دو بدن را زير لحاف لز هم تشخيص داد، مرد از اين دنده به آن دنده مي شود ولي هنوز كاملا بيدار نشده،
عطري غريب حس ميكند. چشمانش را باز مي كند اما به آساني قادر به باز نگه داشتن آنها نيست پلكهايش را مي بندد و منتظر مي ماند
صداي نفسهايي را مي شنود كه مال خودش نيستند
چشمهايش را دوباره باز مي كند و پيكري را كه كنارش خوابيده ا لمس مي كند
دستپاچه مي شود
چشمهايش را مي بندد و سعي مي كند كه مجددا بخوابد اما نمي تواند
پس ملافه را مي كشد و پيكر ناشناس را مي يابد
آن يك زن است
زن به آرامي بيدار مي شود
مدتي طولاني به هم خيره مي مانند و سپس هر دو لبخند مي زنند!
مردسر حرف را باز ميكند...
- تو كي هستي؟
- من؟
- ما هم ديگرو مي شناسيم؟
- نه لزوما!
- اينجا خونه ي توست؟
- نه خونه ي توئه!
- شوحي مي كني؟!
- نه بابا ما خونه ي توييم!
- امكان نداره!
- به هر حال تو بودي كه كليد داشتي!
- و ما اينجا چه غلطي مي كرديم؟!
- نمي دونم.
- بين ما چيزي هم اتفاق افتاده؟!
- اطو داري؟
- چي؟
- پرسيدم اطو داري؟
- مي پرسه اطو داري؟!! اين ديگه آخرشه! يا اين خله يا من دارم خواب مي بينم! .... خوابم يا بيدارم؟
- خوابي!
-اه...
- چيه؟؟؟؟!!!
- سرم.... هنوز زنده ام!
-- به نظر مي رسه!
- راست مي گي!... - بين ما چيزي هم اتفاق افتاده؟!
- تو هيچي يادت نيست؟
- چرا چرا!!!!!
مرد دستش را دراز مي كند و روي زمين چيزي را جستجو مي كند و ادامه مي دهد
-يادمه ديشب سيگارمو يه جايي همين زيرا گذاشته بودم!
سيگار را پيدا مي كند و آخرين نخ درون آنرا روشن مي كند و مي گويد
-يه پك مي زني؟
- نه! بايد برم.ساعت چنده؟
- اسمت چيه؟
- ساعت زنگ دارم كجاست؟
- من كه ساعت زنگدار ندارم!
- نگفتم مال تو! گفتم ساعت زنگدار من!گذاشته بودم زنگ بزنه! حالا كجاست؟
- وايسا زنگ بزنه پيداش مي كنيم!
- خيلي وقت پيش بايد زنگ مي زد...
- ببينم تو جريانت چيه؟ هر جا مي ري يه ساعت با خودت مي بري كه زنگ بزنه؟
- بعله! حلاا هم اون ساعتم رو مي خوام!
- به نظر من ساعت جنابعالي بايد همون طرف باشه!
- نيست!
- خب پس من ديگه نمي دونم!
- يه سيگار بده بهم.
- آخريشه.
مرد به زن تعارف مي كند و مدتي با هم سيگار مي كشند و زن مي پرسد
- اطو دازي؟
- ببين ناراحت نمي شي اگه يه سوال احمقانه ازت بكنم؟
- بفرماييد....
- ما كجا با هم آشنا شديم؟
- يعني تو واقعا هيچي يادت نيست؟
- تنها چيزي كه يادمه اينه كه يه لحظه اي، يه كسي، يه جايي يه بطر اميليون1945 باز كرد و بلافاصله بعدش مخم تعطيل شد....
- خب اين خودش بد نيست...1945 بود...
- آره... طعمش هنوز تو دهنمه!
- تو معمولا اينجور آدمي هستي كه طعم شراب يادت مياد اما يادت نمياد با چه دختري خورديش؟
- پس ما با هم شراب خورديم.... بعدش بين ما چيزي هم اتفاق افتاده؟!
- خيالت تخت باشه عزيزم.... ما هيچ كاري نكرديم!
- تو لباسامو درآوردي؟
- نخير، جنابعالي خودتون لخت بودين!
- من چطوري موفق شدم؟
- منظورت دلبري از منه؟ تو موفق نشدي ساكسيفونت موفق شد!
- راس ميگي؟
- آره...تو خيلي خوب مي زني!
- واقعا اينطور فكر ميكني؟
-آره!
- اما من كه ساكسيفونم همراهم نبود!
- درسته، ولي يكي كه داشت بهت قرض داد.
- آهان!
- بعد سعي كردي يه كم آراگون به خوردم بدي!
- من؟ آراگون؟ ممكن نيست!
- به خدا... تو تقريبا نصف شعراي آراگون رو برام از بر خوندي!
- مسخرم مي كني؟
- نه بابا تو برام خوندي و منم خيلي خوشم اومد!
- آخه لامصب من اصلا آراگون بلد نيستم!
- چرا بلدي... خيلي هم خوب... قشنگيش به اينه كه وقتي مست مي كني اراگون مي خوني... خوشگل مي خوني!
- واقعا؟!
- اگه اينطور نبود كه من الان اينجا نبودم!
- و اينها كجا اتفاق افتاد؟
- كدوما؟
- همين ساكسيفون و آراگون و ...
- پيش كي كي!
- -كي كي ديگه كيه؟!
- چه مي دونم... لابد يكي از دوستاته!
- از دوستام؟!
برف
پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد،
چون پرافشان پري هاي هزار افسانه اي از يادها رفته.
باد چونان آمري، مأمور و ناپيدا،
بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته.
برف مي باريد و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه مي رفتيم.
چه شكايت هاي غمگيني كه مي كرديم،
يا حكايت هاي شيريني كه مي گفتيم
هيچ كس از ما نمي دانست،
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين باد برف آغاز.
هم نمي دانست كاين راه خم اندر خم
به كجامان مي كشاند باز.
برف مي باريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود،
زير اين كج بار خامُش بار، از اين راه
رفته بودند و نشان پاي هاشان بود
پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما،
گاه شنگ و شاد و بي پروا،
گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
جاي پا جويان،
زير اين غمبار، در همبار،
سر به زير افكنده و خاموش،
راه مي رفتند.
وز قدم هايي كه پيش از اين
رفته بود اين راه را، افسانه مي گفتند
راه بود و راه ـ اين هر جايي افتاده ـ اين همزاد پاي آدم خاكي؛
برف بود و برف ـ اين آشوفته پيغام ـ اين پيغام سرد پيري و پاكي؛
و سكوت ساكت و آرام،
كه غم آور بود و بي فرجام.
راه مي رفتيم و من با خويشتن گه گاه مي گفتم
«كو ببينم لولي اي لولي!
اين تويي آيا ـ بدين شنگي و شنگولي،
سالك اين راه پر هول دراز آهنگ؟» و من بودم
كه بدينسان خستگي نشناس،
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم
باز مي رفتيم و مي باريد
جاي پا جويان،
هر كه پيش پاي خود مي ديد.
من، ولي ديگر ،
شنگي و شنگوليم مرده،
چابكي هام از درنگي سرد آزرده،
شرمگين از رد پايي،
كه بر آن ها مي نهادم پاي،
گاه گه با خويش مي گفتم:
«كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بُز؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش؟
تا گذارد جايي پاي از خويش؟»
همچنان غمبار در همبار مي باريد.
من وليكن باز، شادمان بودم.
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خويشتن هم گلّه بودم، هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش، خوش خوش پيش مي رفتم.
زير پايم برف هاي پاك و دوشيزه،
قژقژي خوش داشت،
پام بذر نقش بكرش را،
هر قدم در برف ها مي كاشت.
مُهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز،
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن،
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت.
خوب يادم نيست،
تا كجاها رفته بودم، خوب يادم نيست،
اين كه فريادي شنيدم يا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم.
پيش چشمم چيست اينك؟ راه پيموده.
پهندشت برف پوش راه من بوده.
گام هاي من بر آن نقش من افزوده.
چند گامي بازگشتم، برف مي باريد.
جاي پاها تازه بود، اما،
برف مي باريد.
باز مي گشتم،
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد ليك،
باز مي گشتم،
برف مي باريد.
برف مي باريد. مي باريد. مي باريد....
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست.
م.ا.ث
تن تو نازك و نرمه متل برف
تن من جون ميده پرپر بزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگها رو رو هوا
اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ
نفسم اين خاكه
خون گرمم پاكه
من از تبار پاك آريايي
قشنگترين قشيده ي رهايي
هواي عشق تازه نيست تو رگهام
تن نمي دم به رنگ كهربايي!
Have a Safe Trip
“Where are you rushing to?
Asked the goat’s-thorn of the breeze
Don’t you want to take a trip away
From the dust of this wilderness?
-“ I am all desire, but,
No hope, since I am shackled here"
“Where are you rushing to?”
-“to any better home than this home…”
-“Have a safe trip, but, for the sake of our friendship,
and for God’s sake,
When you have safely passed this fearsome desert,
Give the blossoms, give the rain,
Our regards… ”


