قاصدک.......
قاصدك! هان، چه خبر آوردي؟
از كجا وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي،اما ... اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي!
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري
نه ديار و دياري –باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند،
قاصدك!
در دل من همه كر و كورند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب،
قاصد تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
كه دروغي تو، دروغ؛
كه فريبي تو، فريب.
قاصدك!.....هان...ولي آخر اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با تولم.... آي! كجا رفتي؟ ....آي!
راستي آيا خبري جايي هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي جايي؟
در اجاقي –طمع شعله نمي بندم- خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
زردشت صليب
داشتم با ناهار
یک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابه
زهر مارم میکردم؛
مزهام لبگزة تلخ و گسِ با همگان تنهای.
پسرک
-پسرم-
در سِکُنجِ دو ردیفِ قَفَسکهایِ کتاب،
رفته بود آن بالا
دستها از دو طرف وا کرده،
تکیه داده به دو آرنج، گشوده کفِ دست
پای آویخته و سر سوی بالا کرده.
مثل یک مرد که بر دار صلیب.
یا اگر باید هموار بگویم، شاید،
مثل یک چوب نه هموار صلیب.
خواهرش گفت:
"بیا پایین، زردشت!"
مادرش گفت:
"بیا پایین مادر
وقت خواب است بیا، من خوابم میاید."
"من نمیایم پایین، من اینجا میخوابم"
- گفت زردشتِ صلیب-
"من همین بالا میخوابم"
من به او گفتم، یا میگفتم میباید:
"تو بیا پایین، فرزند!
پدرت آن بالا میخوابد"
یا شاید:
"پدرت آن بالا خوابیده ست!"
مهدی اخوان ثالث

DetailJesusOnCross.jpg)
