نامه ای برای هيچ کس....

 

 

تمام دست نوشته های من بر باد گفته هایی که تو و تمام دوستانت می گویند

پاییزی شدند

گرچه بهاری بودند

پر از باران

پر از عشق

پر از لحظه

 

گاهی وقتها از این تعجب می کنم که آیا ممکن است ندانی یا نفهمی

که با من

با روح من

با دل من

با وجود لگد خورده ی من

چه می کنی

با زبانت!

از اینکه هیچ کدامتان رک نیستید

از اینکه همه ی رنجهایی که می کشید

همه را بر زبان نیاورده و تنهایی تحمل می کنید

از اینکه غصه می خورید

برای آدمهایی که شاید دو نفر آنها را من بشناسم

از اینکه "من1" و "من2" این همه مصیبت درست کرده ایم

شرمنده ام

بدین وسیله اینجانب صفتی برای خود اعلان می دارم

"شرمنده ی اخلاق روشنفکرانه ی همه ی دوستان"

 

از تمام این نوشته ها که ملخ های اینجا هم که برای زیاد کردن بازدیدهایشان می آیند نمی خوانند

تنها نتیجه، کلی بدهکاری اخلاقی است به تمام انها که آرزو داشتم بیایند و نیامدند و من بدهکار شدم!

دیگر نه دلم سینما رفتن می خواهد

نه برف بازی

نه پیاده روی

نه فشردن دستان دوستان

نه حتی کسی که گوشه ای از دلش را به من در ازای پول گزاف اجاره بدهد

اینجا

پشت پنجره ی همین اتاقی که من نشسته ام

هم برف می آید

هم باران

هم می شود برف بازی کرد

هم می شود زیر باران پیاده روی

به جای دست دوستان هم شاخه ی درخت گردویی که اینجاست می فشارم!

پیروزی اخیر را به تمام دوستان از جمله عزیز و غیر عزیز تبریک می گویم!

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤


 

 

 

 

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی؟

رفتی و چیزی نگفتی، گریه رو بهونه کردی

من سوال ساده ی تو، تو جواب مشکل من

رد پای رفتن تو روی صحرای دل من

وقتی آسمون شبهام زیر سایه ی چشاته

وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمیذارم این دو راهی سر راه ما بشینه

نمیذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه

شب رو با فانوس اشکت می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره به طلوع روشنایی

می دونم هر جا که باشی دل تو اهل همین جاست

واسه ی من و تو اینجا اول آخر دنیاست

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤