خيال خام

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نيست
نپسنديد كه در لحظه شماري باشم
همه ي درد من اينست كه مي پندارم
ديگر اي دوست من، دوست نداري باشم
مرگ هم عرصه ي بايسته اي از زندگي ماست
كاش شايسته ي خاك سپاري باشم

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳


 

!!!!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳


 

!!!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳


 

!!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳


 

!

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳


 

ME....NOW

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳


قصه شب سرد پاييزی

 

ديشب بعد از مدتها بعد از اينکه خالمو رسوندم به ترمينال رفتم پارک نياورون

که کاش نمي رفتم

بارون مي اومد

چه زيبا

دور پارک -جاده تندرستي- قدم ميزدم و ميخوندم -داد مي زدم-

 ابري ترين بهارو تو چشم تو مي بينم شبها به زير بارون با ياد تو مي شينم

يادم مي اومد             همه چيز

خنده هاي بچه گانه  دويدنهاي بي امان       من و ياسمن           من و محسن

من و محسن و ياسمن .......

دلم گريه مي خواست اما دو سه تا پسر نيمه مستي که ميخواستن مست شدن رو به دوست دختراشون ياد بدن منعم کردن -داد مي زدن ايول فازتيم فاز بدي بخندو گريه رو بريز توي .......-

کنار استخر رسيدم استخري که ?? ساعت از ول گرديهاي شبونم با ياسمن رو وسط اون گذروندم چه آب سردي داره هنوزم از وسط حوض ديدن ماه ها (!) تماشاييست

مجموعه ي ورزشي پارک بالاخره داره راه مي افته

ياد بزبز قندي افتادم                                                                             

من و خواهرم توي پارک .... کانون ..... اولين کتابي که خودم خريدم هيچ وقت خانوم مهربون فروشنده رو يادم نميره بهش گفتم اين اولين باريه که خودم يه کتاب مي خرم يه کتاب خوب بده...... بهم يه کتاب بزبزقندي با نوارش داد چقدر قشنگ بود و چه مهربون..... گفتم يه سري هم به کانون بزنم ....... باورم نمي شد.... روي در کانون اعلاميه يه خانومي رو زده بودن که اسمش خيلي آشنا بود .... چون از سوم راهنماييم به بعد سري به کانون نزده بودم اسم خانوم مهربون يادم رفته بود .......به خودم قول دادم فردا برم کانون و در موردش بپرسم ...... خداکنه خودش نباشه و خدا کنه خودش باشه

هنوز بارون مياد

صداي گيتار مياد چند پسر با چند تا دختر وسط چمنن و يکيشون داره گيتار ميزنه ... خوب ميزنه ...  بهشون نزديک ميشم ... يکي از پسرا يکي از دخترا رو که داره توي آغوشش گرم ميکنه از بقلش بيرون ميندازه و به من اشاره ميکنه ..... نزديک ميشم و بهش ميگم آقا پريزاد بريچهرو ميزني ... ميگه چي ؟ مي گم يه قطعه ست -بلد نيستم- ميشه بزنم- چندتا سون ميگن خوشحال ميشيم  با کوکاش کمي ور ميرم کاپشنمو در ميارمو سرما رو احساس مي کنم -سوال ذهنم خودش بيرون ميپره- دوستت سردشه- آخه ريشات گولمون زد- وقت ندارم!- کمک نمي خواي؟!

ميزنم   -دخترا آغوش پسرارو گرم ميبينن- يکي از پسرا که تنهاست چشماي خيسي داره - يکي ديگشون بقلش ميکنه و ميگه اميد ناراحت نباش- نامزد اميد هم مريضه دوستاش مي خوان از اين حال و هوا درآد - خداحافظ، ممنوم ،گيتار خوش دستي داري  -  خواهش ميکنم قابلي نداره خوشحال شديم استفاده کرديم - يکي از دخترا با لحن خاصش ميگه آقا گلي اسمت چيه ؟ مي موندي و يه سيگار بهم تعارف ميکنه - برميدارم و تشکر مي کنم «سجاد» شماها هم نميشناسم اما من با همتون يه چندتا چيز مشترک دارم - مثلا چي؟ - خب عاشقم ناراحتم مينوازم .......

ناهيد - که بعدا اسمشو فهميدم- ميگه آقا گلي ..... - حرفشو قطع ميکنم ميگم آقا گلي فحش يا اسم تازه وارداست؟ - نه آقا گلي لپات گليه!- ميخنديم - با سيگار بازي مي کنم و اسماشونو ياد ميگيرم - يه قهوه مهمونشونم و بعدش مي خوام برم - خداحافظي مي کنم- نرفته مهشيد -خانوم سرماييه- ميپرسه معشوقت کو؟- مرد! يارم رفت.بهارم مرد. -خيلي زود ترکشون مي کنم تا مجبور به توضيح نباشم اما صداي گريم از من ردپا به جا ميذاره  ...... يه چيز غريب تو دستام حس ميکنم .... سيگارشون ... برميگردم ....... دارن راجع به من حرف ميزنن ... ميخوام بازم برگردم .. ناهيد مي گه آقا گلي هنوزم قهوه داريما- ميرم طرفشون  نه ، مرسي سيگار نميكشم يعني ديگه نميكشم - ناهيد مياد طرفم و دستي به گونه هام مي كشه - آقا گلي يخ زده غصه نخور هممون عين هميم آفرين كه سيگارو گذاشتي كنار پيشمون نمي موني؟ - نه تنها باشم بهتره ممنونم ، من ناشناخته ي اضافيم اين وسطه- آقا گلي تيريپ دپ خوشگل خوشگل حرف ميزني!- بازم ممنون - وحيد ميگه بهر حال ما تا 2 اينجا هستيم- منم يه سري به استخر مي زنم يه ستارمو وسطش گم كردم - همه با من باي باي ميكنن و منم ميرم و خودم و به وسط استخرك ميرسونم -  آب رو گل نكن ، بعدش ميگي چرا دارو گرونه؟

نيم ساعتي هست توي آبي راه ميرم ...... گشنمه ...ياد حليمي ميوفتم كه با مصباح خوردم چه حليمي و در چه وضعي ..... همين روزا بود رمضون پارسال ...... دو تا ظرف حليم گرفتيم ...از بقالي هم نون و پنير كوچولوي روزانه .... توي پارك كاشف زير بارون افطار كرديم .... چه زيبا ! شماره  مصباح و ميگيرم ...... حالش خوب نيست اما نميگه چرا ..... ازش قول ميگيرم كه بيدار بمونه تا من برگردم خونه و از خونه باهاش تماس بگيرم

يه پرش توي ماشين ... يه حليم فروشي ....... يه خونه ي خالي ........ يه تلفن بي صدا
سلام-سلام خوبي عزيز؟- مرسي اما تو؟ - خب چه كار مي كني ؟ - . ...... بگو حداقل خودت خالي ميشي من خالي ميشم و ..... - ناراحت نكن خومدونو ! عصبيم بذار خوب باشيم - هر چه مي خواهد دل تنگت بگو - فايده اي نداره - ضرر هم نداره .......
مثل اينكه مصباحم مريضه .. اين يعني چي خدايا؟؟؟؟؟ كجاييييييييييييييييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ..... دارم ديوونه تر ميشم
خاطره هاي قديمي شاد .......خنده هاي مهربونانه ......... رضايت طرفين ......... تغيير جو ......... حال من؟
 خوابم ميبره ........زود تر از تصور
5شنبه است .......... خانوم مهربون مرد ....... مرده ....... من كجا بودم
بعد از بزبز قندي بهم شازده كوچولو رو داده بود ........ نشد 5شنبه اي كه باهاش بازي نكنم
مجرد بود و موند ........ من احمق ترينه احمق هام ......... منو ببخش مهربونم
تنهايي بايد زار بزنم
نيستي خاله
گوشم پر شد از حرفاي جوجه هاي نيم پز لامپ مغز كه هنوز استريليزه نشدن اما ميخوان بپرن اونور جدول

نجاتم بده -داد- نجات

 

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳


خودم ديدم

خدا بود كه من رو صدا زد
من هم به اون اعتنايي نكردم
ستاره اي چشمك زد تا توجهم رو جلب كنه
رومو برگردوندم
ماه خودشو پشت زمين پنهون كرد
توي خودم غرق شدم
فارغ شدم ز دل، ز چشم ، ز عقل
بستم خودم را به گاري حمق
گرچه لنگ زنان با حداكثر توان جلو رفتم
خودم ديدم  ماه كنجكاو شد
خودم ديدم ستاره تعقيبم كرد
خودم ديدم خود خدا مونده بود
خودم ديدم كه ذوب شدم و كسي نفهميد
خودم ديدم  كه مردند از عطش
خودم ديدم جشن بعد از مرگم را
خودم ديدم شادي تو را
شاد باش
من هم شادم
من يك آدم شادم اما يك آدم شاد مرده
خودم ديدم كه مرا نديدي
خودم ديدم  كه مردم

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳


رويای شيرين فرشته

Sweet wonderful Angel,
Rest in your dreams,
The love that I send you
Is more than it seems.

فرشته شيرين شگفت انگيز در روياهاي تو استراحت مي كند

عشقي كه من برات فرستادم بيشتر از چيزي است كه بنظر مي آيد

 

When you awaken,
Awaken in peace,
And know that I held you
While you were asleep.

وقتي بيدار شدي

بيدار شدي در صلح و آرامش

مي دوني كه وقتي خواب بودي من از تو مراقبت مي كردم

 

May Angels Watch Over Your Dreams!


اميدوارم فرشته ها ازون بالا روياهايت را تماشا كنند

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳


 

Love

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳


How Simple I die

 
I die
You get the news after a week
You become sad
Optimistically, You cry for a moment and too much optimistic you will be sad for a day
You forget all happened, next day
All Around .......... No Sound
Finished

How Simple I die

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳


When Nersi hets involved in love

He drives a 206 Pejout
He will be to have beards with no mustache
He'll endure headache for 3 hr.s a day and gets pills such as Diazepam and other Open-minded tablets
He carers nothing except his love and his dandiness
He fails 2 courses in a Term
He looses one half of his wealth
He gets bored and then depresed for a few days
He then will try to make a new love

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳