اينجا مله خودمه .... داد می زنم ... هر جوری دلم بخواد
تولدم شده..........
يه سال پيرتر شدم.........
يه سال به مرگ، يه سال به وصال نزديك تر شدم .....
تو كجايي؟
هيچ صدايي نمياد، مي فهمي؟؟؟؟ هيچ صدايي .......
و من نشستم و مي پرسند ز من كه جرا نمي ميري ......
بي جواب .....سلب اختيار مي كنم از آنكه آمده بر سرم ......
تو كجايي؟
هيچ صدايي نيامد .......
گفتم نمي فهمي!؟؟
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسة پر حسرت ترا
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پردة خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود بيكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعلة آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
گلهای پونه
صداي خش خش برگها توي گوشم ناله مي كرد
آسمون بغضشو تو ابراي سياهش پاره مي كرد
رعدوبرق نگاه شهرو با صداي خواب زده مي كرد
زمين از اين همه سنگيني باد روي شونش گله مي كرد
همچنان پاي پياده فارغ از صداي خشم آسموني
بي خيال از ناله ها و گله هاي برگهاي زرد خزوني
جاده هاي بي كسي رو گم مي كردم آروم آروم
تن غربت رو مي شستم زير بارون
من به ياد عطر بارون زده ي گلهاي پونه
مي كشم پاي خستمو به هواي بوي خونه
وقتي كه صداي خونه منو تا آخر جاده مي كشونه
اين سراب توي جاده ست كه چشمها رو مي پوشونه
