دفترچه يادداشت

اين روزا جز از بد حلي و افسردگي نمي بيني از من چيز ديكه اي
ديگه كم كم ميرسيم به آخر  خطي كه تو شروعش كردي البته بهتره بگم نيم خط
چون اين خط از طرف تو ادامه نداره
تو نيمه اي و به من هم مثل نيمه ها نگاه مي كني
ترسم فقط از اينه كه نگات فقظ روي من بمونه وسراغ آيينه ي خاك گرفتت نري
مامان عمل شده و سه چهار روز ديكه بر ميگردن اما با يه سري قانون جديد
احتمالا اتاق بالا با اتاق مهمونا جاش عوض ميشه و من ميرم جلوي چشم دوربيني زنده كه نبايد سخت بگيره
هم خوشحالم هم ناراحت
راستي ديكه دارم خسته ميشم از فارسي نوشتن

يه نكته ي ديگه هم اينكه من قصد دارم(تنها قصدش موجوده، يه انگيزه ي ساده) كه شنبه برم سينما
و احتمال زياد تا اكران سربازهاي جمعه ميريم مهمان مامان
البته جوجه اردك من هم يكي از گزينه هاي مهمه! تا بعد

زنده و پاينده باش اما از من اينو نخواه

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


مگر مرگ ما را از هم جدا کند

ديروز هم يادت بودم
بازم تو دلم صدات كردم
تو شنيدي اما بي تفاوت رفتي
بهت زنگ زدم اين بار هم ديناي كردي
بازم زدم بيشتر از بيست بار
دفعه بيست و يكم برداشتي گفتي جانم
نمي دونم فهميدي يا نه دلم ريخت پايين
آخه به قول تو آخرين ديدارمون با دعوا تموم شده بود
مثل هميشه با ناراحتي تو
سلاممو گرم جواب دادي اما
وقتي گفتي از گذشته  بغز گلومو گرفت
دوست داشتم فقط بشنوم تا نفهمي
گفتي حالم بد بود وگرنه جوابت رو نمي دادم
فكر كردم بازم ميتونم ماوات باشم كه مامن من بشي
عاشقت بودم، هستم، مي مونم
تو نمي خواي؟
(ميگي مگه مي خواستم مبادا اينگونه پنداري)
نمي تونم تركت كنم عزيزم
تو چي؟
(ميگي مگه بودم، مگه نكردم )
تموم ميشه و اين بار منم كه تموم مي كنم
اما نمي خوام هميشگي باشه

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


تقديم به رضا


من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانة ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست کجاست؟

                                                       فريدون مشيری

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


بيا از شدت افسردگی بميريم

 تو ميگي كه دنيا همش يه جوره من ميگم مگه قراره بياد
تو ميگي من مريضيم من ميگم به خدا تو هم مريضي
تو ميگي كي شب ميشه من ميگم مگه روز بود
تو ميگي صدام گرفته سخت ديگه خوندن برام من ميگم دلم گرفته سخته ديگه موندن برام
تو ميگي  ستاره تنهاست من ميگم تازه مثل ماست
تو ميگي چرا سفيديم من ميگم تا حالا سفيد نديديم
تو ميگي پاييز كي مياد من ميگم كه الان توشيم
تو ميگي بارونم مياد من ميگم بخواب تا بياد
تو ميگي كه من نمي گم من ديگه ساكت مي شينم
تا اينكه تو رو ببينم
نگاهم ساكته اما هزاران گفتگو داره تو هم برگرد و يه بار گوش بده به عمق اون

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


اسير



ترا ميخواهم و دانم که هرگز
به کام دل درآغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم

زپشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فکرم من و دانم که هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه کودکي خندد به رويم
چو من سر ميکنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم

اگر اي آسمان خواهم که يک روز
ازين زندان خامش پر بگيرم
به چشم کودک گريان چه گويم
زمن بگذر که من مرغي اسيرم

من آن شمعم که با سوز دل خويش
فروزان ميکنم ويرانه اي را
اگر خواهم که خاموشي گزينم
پريشان ميکنم کاشانه اي را

                                                    فروغ  فرخزاد

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳


آخر...

آخر روزي مي رسد که گامهاي کهنه اش پاره ساز پيوندها شود

آخر فصلي مي شود که سوز آمدنش،پلاس شبهاي با هم بودنمان را ويران کند

بايد باور کرد که...

رفتن فاصله است

ماندن خاطره است

بودن حادثه...!

آخر به که بگويم؟

به رقص چه واژه اي؟

به ناله چه سازي؟

به نواي چه شعري؟

ديروز رفت

فردا نيز مي رود

فرداها آمدند

ديروزها رفتند...

و هيچ.

جز خاطره اي از آن نماند

دوريها در پي آشناييها

و خاطره،ترسيم محبت و نشان بر پيوستگي که گذشت

شايد وقتش رسيده که باور کنيم

فصلش رسيده که مرهم شويم

طلوعش دميده و روزش آمده...

ديگر فرصتي نداريم.

دست به دست هم دهيم

دلهايمان را يکي کنيم

بي هيچ پاداشي،حراج محبت کنيم

در کنار هم

زير باران عشقي که ابر بهاريش را خود ساختيم

شادمانه قدم زنيم

و بدانيم

که نگاههاي آشنايي هنوز مر طوب عشق محبوبانند

بياييد به رسم وفا و به قداست پيمانمان

حتي با رفتنمان نيز يکديگر را فراموش نکنيم

بياييد چنين کنيم...

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳


ما محکوميم

 دادگاه رسمي است

 و تو ! اي روح له شده زير آوار گوشت و استخوان!

 تواي كه ندانستي يکنواختي يعني مرداب ،

 و مرداب يعني مرگ .

 اي که بيچارگي ات سال ها و شايد تا به امروز

 دوام يافته

 اي كه اندرونت خاليست

 تورا مجازاتي ميكنيم

  شايان طبع حيوانيت .

  اشد مجازات !

زندگي

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳


دفترچه يادداشت

منو به ياد گذشته ها می ندازی برای همينه که  غصه می خورم

دکتر که می گفت اگه بخوای همين طوری ادامه بدی خيلی زود ميای کنار خودم

مشکل من نبود تو يا هر چيز ديگه نيست اينه که از وقتی تو رفتی اين شده زندگی ما که يا خودمونو تحمل کنيم يا بلاهايی که به سرمون مياد

اينو فقط من می دونم و به تو هم ديگه احتياجی نيست ارم کم کم ترک می کنم اعتياد به تو رو

اما برای آخرين بار دلم می خواد که باشی بقلت کنم اونقدر فشارت بدم که جيغ بزنی و بعدش تا وقتی که نابود شدم گريه کنم اگه خودت نيستی حداقل يکی به من نشون بده که مثل تو باشه

اگه افسرده ام  همش تقصير توست

اگه مردم همش بخاطر توست

من ميميرم چون تو مردی

باش تا من هم باشم

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳


تو...

zamaneha agar mipasandiam karo lal
be sang farshe to in khune taze bad halal
majale shekve nadaram vali hali nist
ke dust jan kalame manast dar hame hal
ghasam be to ke degar pasokhi nakhaham goft be vajeha
ke mara bordeand zire soal
to ra ze daftare hafez gerefte am
yany ke ta hamishe ze chashmat neiravam be eghfal
to fasle panjome omre manio taghvimama be shoghe tost
ke tekrar mishavad har sal
mara ze daste to in jane bar lab amade ham nahayatist
ke asan nemidaham be zaval
bia obur kon az in pole tamashayy
bebin chegune gozar kardam ze har che mahal
to kisty ke safar kardan az havayat ra
nemitavanam hatta be balhaye khial

 

  
نویسنده : سجاد غضنفري نيا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳